بخوان به نام گل سرخ......
مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
اگر ملت مباشد جان من مباد
ای کاش میشد زمان فقط برای ثانه ای به عقب باز گردد
مولانا
شفیعی کدکنی
میرها ی فرانسوی
و در آخر گریه......
تبلیغات بخوان به نام گل سرخ......
محقق، مترجم، و شاعر ایرانی بود. معروفترین اثر او داستان ماهی سیاه
کوچولو است.
او همچنین تألیفاتی در مورد آموزش بی قاعده زبان فارسی در آذربایجان و
تحقیقاتی در مورد ادبیات شفاهی آذربایجان نیز نگاشتهاست.
صمد در ۱۳۱۸ در محلهٔ چرنداب شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش زهتاب بود. پس
از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر۱۳۳۴به دانشسرای مقدماتی پسران
تبریز رفت که در خرداد 36 از آنجا فارغالتحصیل شد. از مهر همانسال آموزگار
شد و تا پایان عمر در آذرشهر، ممقان، قاضی جهان، گوگان، و آخی جهان در
استان آذربایجان شرقی ایران که آن زمان روستا بودند تدریس کرد.
در مهر۱۳۳۷برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ زبان وادبیات انگلیسی به دورهٔ شبانه
دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز رفت و همزمان با آموزگاری ، تحصیلش را تا
خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهینامهٔ پایان تحصیلات ادامه داد.
بهرنگی در ۱۳۳۹ اولین داستان منتشر شدهاش به نام عادت را نوشت. که با
تلخون در ۱۳۴۰، بینام در ۱۳۴۲، و داستانهای دیگر ادامه یافت. او ترجمه
هایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به ترکی
آذربایجانی (از جمله ترجمهٔ شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو ،
فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمعآوری فولکلور
آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شدهاست.
بهرنگی در شهریور ۱۳۴۷در رود ارس و در ساحل روستای شامگوالیک غرق
شد و جسدش را چند روز بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند
کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. جنازهٔ او در گورستان امامیهٔ تبریز
دفن شدهاست.
نظریات متعدد و مختلفی دربارهٔ مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای اول پس
از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانهها و هم به شکل شایعه بحثهایی
وجود داشتهاست. یک نظریه این است که وی به دستورِ یا به دستِ عوامل
دولت پادشاهی پهلوی کشته شدهاست. نظریهٔ دیگر این است که وی به
علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شدهاست.
تنها کسی که معلوم شدهاست در زمان مرگ یا نزدیک به آن زمان، همراه
بهرنگی بودهاست شخصی به نام حمزه فراهتی است که بهرنگی همراه او
به سفری که از آن باز نگشت رفته بود. اسد بهرنگی، که گفتهاست فراهتی
را دو ماه بعد در خانهٔ بهروز دولتآبادی دیدهاست، از قول او گفتهاست : «من
این طرف بودم و صمد آن طرفتر. یک دفعه دیدم کمک میخواهد. هر چه
کردم نتوانستم کاری بکنم.»
سیروس طاهباز دراینباره مینویسد : «بهرنگی [...] خواسته بود تنی به آب
بزند و چون شنا بلد نبود، غرق شده بود.
جلال آلاحمد مرگ بهرنگی را مشکوک تلقی کرد. اما حرف بهروز دولتآبادی
برایم حجّت بود که مرگ او را طبیعی گفت و در اثر شنا بلدنبودن. » اسد
بهرنگی شنا بلد نبودن صمد را تأیید میکند ولی دربارهٔ نظر طاهباز و دیگران
میگوید«همه از دهان بهروز دولتآبادی حرف زدهاند نه این که واقعاً تحقیقی
صورت گرفته باشد تابه حال برخورد تحقیقی دربارهٔ مرگ صمد نشدهاست.»
طرفداران به قتل رسیدن صمد ادعا میکنند که در ماه شهریور رود ارس کمآب
است و در نتیجه احتمال غرق شدن سهوی وی را کم میمانند. اسد بهرنگی
کمآب بودن محل غرق شدن صمد را تأیید میکند و دراینباره میگوید «البته
بعضی جاها ممکن است پر آب شود. [...] هیچکس نمیآید در محلی که
جریان آب تند است آبتنی یا شنا کند، چه برسد به صمد که شنا هم بلد
نبود.» با این وجود تأکید میکند : «البته هیچکس ادعا نمیکند که فراهتی
مأمور ساواک بود یا مأمور کشتن صمد.»
جزئیات متناقض دیگری نیز دربارهٔ مرگ بهرنگی روایت شدهاست. از جمله
اسد بهرنگی گفتهاست : «جسد [...] صورت و بدنش سالم بود. دو سه تا
جای زخم، طرف ران و ساقش بود، چیزی شبیه فرورفتگی. رئیس پاسگاه در
صورتجلسهاش، به جای زخمها اشاره کرد. بعدها البته توی پاسگاه دیگری
این صورتجلسه عوض شد». اسد بهرنگی به همین تناقضات به شکل دیگری
اشاره کردهاست، از جمله این که گفتهاست فرج سرکوهی در جایی نوشته
است که فراهتی گروهی را که به دنبال جسد صمد میگشتهاند (و به گفتهٔ
اسد بهرنگی شامل اسد بهرنگی، کاظم سعادتی، و دو نفر از شوهرخواهر
های بهرنگی بودهاست) همراهی میکرده ، در حالی که چنین نبودهاست.
جلال آلاحمد شش ماه بعد از مرگ صمد در نامهای به منصور اوجی شاعر
شیرازی مینویسد «...اما در باب صمد. درین تردیدی نیست که غرق شده.
اما چون همه دلمان میخواست قصه بسازیم ساختیم...خب ساختیم دیگر
آن مقاله را من به همین قصد نوشتم که مثلاً تکنیک آن افسانه سازی را
روشن کنم برای خودم. حیف که سرودستش شکسته ماند و هدایت کننده
نبود به آن چه مرحوم نویسنده اش میخواست بگوید...»
برادر صمد بهرنگی (اسد بهرنگی) در این باره میگویذ:همه میدانند که ویژه
نامه آرش چند ماهی پس از مرگ صمد بهرنگی منتشر شد و آن موقع هم
دوستان نزدیک صمد بر مرگ او مشکوک بودند. با اطلاعاتی که از جریانات
تابستان ۴۷ داشتند کشته شدن صمد را وسیله عملههای رژیم که شاید
ساواک هم مستقیما درآن دست نداشته باشد دور از انتظار نمیدانستند.
اسد بهرنگی در قسمت دیگری از این کتاب میگوید:«در زمانی که ما در کنار
ارس دنبال صمد میگشتیم و صمد راداد میزدیم مامورین ساواک به خانه
صمد آمده وهمه چیز را به هم ریخته بودند.میز تحریر مخصوص او را شکسته
بودند و نامهها و یادداشتهایش را زیر و رو کرده و اهل خانه را مورد باز جویی
قرار داده بودند، و چند کتاب و یادداشت برداشته و برده بودند و خوشبختانه
کتابخانهٔ اصلی صمد را که در آن طرف حیاط بود ندیده بودند.»
حمزه فراهتی در کتاب خود اظهار میکند که «صمد بهرنگی شهید ساختگی
شد» و قتل او کار ساواک نبودهاست.
کتابهای منتشر شده در این زمینه
اشرف دهقانی، « رازهای مرگ صمد »
حمزه فراهتی « از آن سالها و سالهای دیگر »
اسد بهرنگی « برادرم صمد بهرنگی »
برخی آثار صمد بهرنگی با نام مستعار چاپ شدهاست. از جملهٔ نام های
مستعار وی میتوان به «ص. قارانقوش»، «چنگیز مرآتی»، «صاد»، «داریوش
نوابمراغی» ، «بهرنگ»، «بابک بهرامی» ، «ص. آدام» ، و «آدی باتمیش»
اشاره کرد.
قصهها
بینام - ۱۳۴۴
اولدوز و کلاغها - پاییز ۱۳۴۵
اولدوز و عروسک سخنگو - پاییز ۱۳۴۶
کچل کفتر باز - آذر ۱۳۴۶
پسرک لبو فروش - آذر ۱۳۴۶
افسانه محبت - زمستان۱۳۴۶
ماهی سیاه کوچولو - تهران ، مرداد ۱۳۴۷
پیرزن و جوجه طلاییاش - ۱۳۴۷
یک هلو هزار هلو - بهار ۱۳۴۸
۲۴ ساعت در خواب و بیداری - بهار ۱۳۴۸
کوراوغلو و کچل حمزه - بهار ۱۳۴۸
تلخون و چند قصه دیگر - ۱۳۴۲
کلاغها، عروسکها و آدمها
کتاب و مقاله
کند و کاو در مسائل تربیتی ایران - تابستان ۱۳۴۴
الفبای فارسی برای کودکان آذربایجان
مجموعه مقالهها - تیر ۱۳۴۸
فولکلور و شعر
افسانههای آذربایجان(ترجمه فارسی) - جلد ۱ - اردیبهشت ۱۳۴۴
افسانههای آذربایجان (ترجمه فارسی) - جلد ۲ - تهران، اردیبهشت ۱۳۴۷
تاپما جالار ، قوشما جالار (مثلها و چیستانها) - بهار ۱۳۴۵
پاره پاره (مجموعه شعر از چند شاعر) - تیر ۱۳۴۲
مجموعه مقالهها
انشا و نامهنگاری برای کلاسهای ۲ و ۳ دبستان
آذربایجان در جنبش مشروطه
ترجمهها
ما الاغها! - عزیز نسین - پاییز ۱۳۴۴
دفتر اشعار معاصر از چند شاعر فارسی زبان
خرابکار (قصههایی از چند نویسنده ترک زبان) - تیر ۱۳۴۸
کلاغ سیاهه - مامین سیبیریاک (و چند قصه دیگر برای کودکان) خرداد ۱۳۴۸
بهرنگی در شهریور ۱۳۴۷در رود ارس و در ساحل روستای شامگوالیک غرق
شد و جسدش را چند روز بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند
کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. جنازهٔ او در گورستان امامیهٔ تبریز
دفن شدهاست
نویسنده مارکسیست ایرانی واز فعالان سیاسی چپگرا بود. خسرو گلسرخی
در دوران حکومت محمدرضا پهلوی به همراه کرامت الله دانشیان محاکمه و
اعدام شد. محاکمه و سخنرانی افشاگرانه او در این محاکمه همان زمان به
طور ناقص از تلویزیون پخش شد و در ۲۹ بهمن ۱۳۵۷، در سالگرد اعدام او و
تنها چند روز پس از وقوع انقلاب، به طور کامل پخش شد و شهرت بسیاری
یافت. گلسرخی از آن پس از چهرههای شناخته شده چپ بوده و بسیاری
یادش را گرامی میدارند.
گرچه در زمان خود او اشعارش به صورت کتاب چاپ نشدند, پس از مرگ چندین
کتاب مختلف در بزرگداشت او و از جمله مجموعه اشعار او به چاپ رسیدند.
خسرو گلسرخی در روز دوم بهمن ۱۳۲۲در شهر رشت زاده شد. پدرش قدیر
گلسرخی و مادرش شمس الشریعه وحید هردو از روشنفکران و آزادیخواهان
گیلان یودند. ورا كه قدیر ، هنگامی که خسرو هنوز بیش از ۵ سال نداشت
درگذشت و به ناچار همسر جوانش په همراه خسرو و برادر دو ساله اش
فرهاد گلسرخی به خانه ی پدرش محمد وحید در قم پناه برد. پدر بزرگ
خسرو محمد وحید خود مردی آزاده اندیش ر میهن دوست بود كه از یاران
میرزا كوچك خان جنگلی در جنبش جنگل بود و در کناركوچك خان در برابر
نیروهای دٌش گانه ی انگلیس جنگیده بود. وآشکارست که خسرو نود آزادی
خواهی و ستیزه گری با خودکامه گی و ژاژوری را از او دریافت. که این از
سروده هایش به آشکاری می تراود ؛ به ویژه آنها در زیر نام - خامه ی
"جنگلی ها" و "دامون" سروده شده ند (واژه ی دامون به گویش گیلانی
همان دَمن پارسی ست -- همچون دشت و دمن -- و به میانشٍ تپه
ماهورهای سر سبز ست) .
خسرو آموزش آغازینه را در دبستان حكیم سنایی و آموزش میانه را در
دبیرستان حكیم نظامی به پایان رساند. ورا که هنوز بیش از نوزده سال
نداشت که پدر بزرگش نیز درگذشت. اینک بار گرداندن چرخ روزگار خانواده
به دوشش افتاد. وچنین بود که او به همراه برادرش فرهاد راهی تهران
شد. دو نو جوان در محله امین حضور خانه ای كوچك یافتند. و خسرو به
ناچار کاری پیدا کرد که همه ی روز او را در بر میگرفت. و با این همه او
شب ها را به آموختن زبان های فرانسه و انگلیسی و پژوهش های
فرهنگی می گذراند.و نبشته هاو سروده ها و بررسی هایش را با خامه -
نام هایی به سان "دامون" ،" خ ، گ" ، "بابك رستگار" ، "افشین راد" و
"خسرو كاتوزیان" به چاپ میرساند.
در سال ۱۳۴۸ هنگامی که سردبیری بخش هنری روزنامه ی کیهان را داشت
با عاطفه گرگین سروده گوی و نویسنده و پژوهش گر پیوند زناشویی بست.
در سال۱۳۵۰نوشته ی از او در ماهنامه ی نگین در زیر سرنبشته ی "گرفتاری
شعر در شبه جزیره ی روشنفکران" به چاپ رسید که در بس گفتگو برانگیز بود
گلسرخی در این نبشته سروده گران پارسی گوی آن گاهان را سرزنش میکرد
که:
"شاعر که ناخواسته و نادانسته زیر نفوذ سیاست هنری روزگارش قرار گرفته
ا ست . . . او از کلمات و شرایط عینی زندگی میترسد. شاعر در مقام تولید
کننده یی تکیه زده که منطبق شدن کالایش با ظوابط جاری حتمی مینماید. ،
آیا شعر نمی تواند دهان به دهان جریان و هستی گیرد و گردن نهادن به ایجاد
آن گونه کالا ضرورت دارد؟ . . . شاعر جاخالی کرده ست. او گوشه نشین ،
حاشیه پرداز و منزوی شده ، به متلاشی کردن نقش تاریخی شاعرو حقیقت
شعر نشسته ست... شاعر چون در کوران واقعیات نیست ، چون در زندگی
روزمره در میان مردم دیده نمی شود ، شعر او نه رنگی از مردم دارد و نه
رنگی از زندگی"
در مرداد ماه همان سال بخش نخست نبشته ی دیگری از او با سرنبشته ی ”
سیاستِ هنر، سیاستِ شعر” در نگین به چاپ رسید. او در این نبشته گروهی
از شاعران از فرنگ برگشته ی آن دوران را سوداگران هنر و عروسکهای کوکی
خواند و نوشت
" ما شاهدیم که این ٌعروسکان کوکی ٌ معصوم! مشتی کلمات قصار از قلب
پر عفونت سیاست هنر سوداگرانه حفظ کرده اند و هر جا که فرصتی دست
می دهد، همانها را تکرار می کنند: هنر مردم یعنی حرف مفت، حالا هنگام
آن ست که در بند معماری شعر باشیم
بخش دو دیگر این نبشته در شهریور ماه در نگین چاپ شد این مقاله سپس در
کتابچه ای ازسوی انتشارات(كتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور چاپ شد
ورا که سپس ساواک از دنباله ی چاپ آن در نگین پیش گیری نمود. از دیگر
نوشته های مهم خسرو در نگین, می باید همچنین از نبشته ی او در یادبود
پنجمین سالگرد مرگ فروغ نام برد او در این باره نوشت:
"او زیبایی را در بافت خشن زندگی جستجو می کرد. شعر فروغ ، شعرهای
اجتماعی او، شاید مردمی ترین شعر روزگار ما باشد
دو مجموعه به نام های ”دستی میان دشنه و دل” و ” من در كجای جهان
ایستاده ام” را كاوه گوهرین پس از کشته شدن او منتشر کرده ست. دوران
زندگی خسرو با عاطفه 4سال بود و بهره ی این همزیستی فرزند پسری ست
به نام دامون. عاطفه گرگین اندکی پس از دستگیری گلسرخی در دادگاه
ارتشی به 4سال زندان کیفر شد و سرپرستی از دامون را فرهاد، برادرش به
رانش گرفت.
خسرو گلسرخی در ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ به جرم ساختگی شركت در طرح
گروگانگیری رضا پهلوی در دادگاه ارتشی به اعدام محكوم و در میدان چیت گر
تیر باران شد . به سبب فشار رسانه ها و سارمان های دادخواه جهانی شاه
پروا داد تا از پدآفند گلسرخی در دادگاه فلمبرداری شود. خسرو در پدآفند از
خود، دادگاه را فرمایشی خواند و گفت :
"در ایران انسان را به خاطر داشتن فكر و اندیشیدن محاكمه میكنند. چنانكه
گفتم من از خلقم جدا نیستم، ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد
با یك جوان ، كسی كه اندیشه میكند ، یادآور انكیزیسیون و تفتیش عقاید
قرون وسطایی است. یك سازمان عریض و طویل تحت عنوان فرهنگ و هنر
وجود دارد كه تنها یك بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است كه به
نام اداره نگارش خوانده میشود. هر كتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده
میشود. در حالی كه در هیچ كجای دنیا چنین رسمی نیست، و بدین گونه
است كه فرهنگ مومیایی شده كه برخاسته از روابط تولیدی بورژوا كمپرادور
در ایران است، در جامعه مستقر گردیده است و كتاب و اندیشه مترقی و پویا
را با سانسور شدید خود خفه میكند. ولی آیا با تمام این اعمالی كه صورت
میگیرد، با تمام خفقان، میتوان جلوی اندیشه را گرفت؟ "
او هم اکنون به همراه تنی چند از دیگر فعالان سیاسی ، زمان شاه مانند
کرامتالله دانشیان(دوست و همرزمش که با او اعدام شد)، محمد حنیف نژاد
سعید محسن، علیاصغر بدیعزادگان(از پایهگذاران سازمان مجاهدین)، و علی
میهن دوست (از اعضای کادر مرکزی سازمان مجاهدین) و گروه بیژن جزنی
که به همراه ۸ نفر دیگر از همراهانش در ۳۰ فروردین ۵۴ در تپههای اوین
کشتهشدند، در قطعه سی و سه بهشت زهرا به خاک سپرده شدهاند.
وصیت نامه گلسرخی
من یك فدائی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز
دیگری نیست من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میكنم
و شما آقایان فاشیست ها كه فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدركی
به قتلگاه میفرستید، ایمان داشته باشید كه خلق محروم ایران انتقام خون
فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما
صدها فدایی برمی خیزد و روزی قلب شما را خواهد شكافت. شما ایمان
داشته باشید كه حكومت غیرقانونی ایران كه در 28 مرداد سیاه به خلق
ایران توسط آمریكا تحمیل شده در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب
قهرآمیز توده های ستم كشیده ایران واژگون خواهد شد ضمنا“ یك عدد
حلقه پلاتین(طلای سفید) و مبلغ یك هزار و دویست ریال وجه نقد را به
خانواده و یا به زنم بدهند.
گلسرخی هم اکنون به همراه تنی چند از دیگر کاروران سیاسی، زمان شاه
مانند کرامتالله دانشیان (دوست و همرزمش که با او اعدام شد) ، محمد
حنیف نژاد ، سعید محسن ، علیاصغر بدیعزادگان (از پایهگذاران سازمان
مجاهدین)، و علی میهن دوست (از اعضای کادر مرکزی سازمان مجاهدین)
و گروه بیژن جزنی که به همراه ۸ نفر دیگر از همراهانش در ۳۰ فروردین ۵۴
در تپههای اوین کشتهشدند ، در قطعه سی و سه بهشت زهرا به خاک
سپرده شدهاند.
نمونه ای از شعرهایش:
در سبزهای سبز
در زیر پلک خیس جنگل
در سبزهای سبز جنگل کوچک
چوپان تنهایی ست
که هر غروب در نی
فریاد جنگلی ها را سرریز می کند
جنگل صدای گمشدگی ست
جنگل صمیم وحدت ماست
و چشم های کوچک
باور نمی کند
اینک صدای او
در پیچ و تاب سرد سیاهکل
گل می دهد
در زیر پلک های خیس جنگل
در سبزهای سبز شمالی ام
کوچک
یک نام یا صداست
آواره ی غم نشین
هر عصر می نوازد آهنگ کهنه را
و با صدای نی لبکش
آنها
برادرانم
گل های هرزه را با خون پاک خود
تطهیر می کنند
دادگاه
- دفاعیه او در دادگاه مشهور شد. این دفاعیه با سانسور در همان زمان رژیم
شاه از تلویزیون پخش شد ولی بار دیگر به صورت کامل تر در اولین روزهای
سقوط شاه در پنجمین سالگرد اعدام او در شب ۲۹ بهمن ۱۳۵۷ از تلویزیون
سراسری ایران پخش شد. او در دادگاه از عقاید مارکسیستی خود و تأثیر
پذیریاش از اسلام سخن گفت و رژیم شاه را به شدت محکوم کرد.
بخشهایی از این دفاعیه:
- «ان الحیاه عقیده و جهاد» - - سخنم را با گفتهای از مولا حسین شهید بزرگ
خلقهای خاورمیانه آغاز میکنم.
من که یک مارکسیست-لنینیسم هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی
را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. -
هنگامی که مارکس میگوید: «در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته
میشود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سویی دیگر در حالیکه مولد ثروت طبقه
محروم است.» و مولا علی مگوید: «قصری بر پا نمیشود مگر آنکه هزاران
نفر فقیر گردند. » در این دو گفته نزدیکی بسیاری وجود دارد و در این تاریخ
میتوان از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و از
سلمان پارسیها و اباذر غفاریها. - در ایران انسان را به خاطر داشتن فکر
و اندیشیدن محاکمه میکنند. این نوع برخورد با یک جوان یادآور انکیزیسیون
و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.» - -
درتاریخ ۱۸/۱۱/۸۵ ساعت ۱۱:۱۵ از شبکه ۳سیمای جمهوری اسلامی ایران
فیلم دادگاه خسرو گلسرخی در برنامهای به نام « فوقالعاده » با حذف بخش
هایی پخش شد.
کتابشناسی
- گلسرخی عمده آثار خود را با نام مستعار منتشر میکرد. در زیر به برخی آثار
وی اشاره شدهاست:
ای سرزمین من مجموعه اشعار به کوشش کاوه گوهرین
سیاست هنر، سیاست شعر (با نام خ. گلسرخی)
نیما و حقیقت خاکی (با نام خسرو تهرانی)
ادبیات توده (با نام خسرو تهرانی)
واپسین دم استعمار نوشته فرانتس فانون (ترجمه با نام خسرو کاتوزیان)
همچنین وی آثاری را با نامهای مستعاری نظیر دامون و خ. گ. منتشر کردهاست.
زندگینامه فروغ فرخزاد |
||
|
.
به مناسبت ۳۰شهریور سالروز تولد فریدون مشیری
فریدون مشیری در سیام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد پدریاش بواسطه ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهیم مشیری افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. او نیز از علاقهمندان به شعر بود و در خانوده او همیشه زمزمه اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش میرسید. مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت.

به گفته خودش:
(( در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگیهایی بود و نیروهای متفقین از شمال و
جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من
به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اینکه در
همه دوران کودکیام به دلیل اینکه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در
ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی مشکلات خانوادگی و بیماری مادرم و
مسائل دیگر سبب شد که من در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به
کار شوم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت. در همین زمینه شعری هم دارم با
عنوان عمر ویران ))
مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشید، به شعر و ادبیات علاقهمند بوده و
گاهی شعر می گفته، و پدر مادرش، میرزا جواد خان مؤتمنالممالک نیز شعر
میگفته و نجم تخلص میکرده و دیوان شعری دارد که چاپ نشده است.
مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول
به کار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی درگذشت که اثری عمیق در او
بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست مشغول تحصیل گردید. روزها به
کار میپرداخت و شبها به تحصیل ادامه میداد. از همان زمان به مطبوعات روی
آورد و در روزنامهها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به
عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد.
اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامه تحصیلش
مشکلاتی ایجاد میکرد .
اما مشیری کار در مطبوعات را رها نکرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه
شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات که بعدها به نام هفت تار چنگ
نامیده شد، به تمام زمینههای ادبی و فرهنگی از جمله نقد کتاب، فیلم،
تئاتر، نقاشی و شعر میپرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار
با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سالهای پس از آن نیز
تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه ، و زن روز را بر عهده داشت .
دانلود دیوان گناه دریا از فریدون مشیری
حجم فایل:۳۲۰کیلو بایت
شعر بسیار زیبای کوچه از فریدون مشیری
فریدون مشیری در سال ۱۳۳۳ ازدواج کرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوی رشته
نقاشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصیل
را ادامه نداد و به کار مشغول شد. فرزندان فریدون مشیری، بهار ( متولد
۱۳۳۴) و بابک (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماری در دانشکده هنرهای زیبای
دانشگاه تهران و دانشکده معماری دانشگاه ملی ایران تحصیل کردهاند.
مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد.
سرودههای نوجوانی او تحت تاثیر شاهنامهخوانیهای پدرش شکل گرفته که از
آن جمله، این شعر مربوط به پانزده سالگی اوست :
چرا کشور ما شده زیردست
چرا رشته ملک از هم گسست
چرا هر که آید ز بیگانگان
پی قتل ایران ببندد میان
چرا جان ایرانیان شد عزیز
چرا بر ندارد کسی تیغ تیز
برانید دشمن ز ایران زمین
که دنیا بود حلقه، ایران نگین
چو از خاتمی این نگین کم شود
همه دیدهها پر ز شبنم شود
انگیزه سرودن این شعر واقعه شهریور ۱۳۲۰ بوده است. اولین مجموعه شعرش
با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی به
چاپ رسید (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه میگوید:
(( چهارپارههایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم
وزن داشت، هم قافیه و هم معنا. آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور،
هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به
همین سبک شعر میگفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته ما
بیاعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل
داشتیم، یعنی آثار سعدی، حافظ، رودکی، فردوسی و … را خوانده بودیم، در
مورد آنها بحث میکردیم و بر آن تکیه میکردیم))
مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سالهای
۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت در شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار
هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر
با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه رادیو ایران در آن سالها داشت.
” علاقه به موسیقی در مشیری به گونهای بوده است که هر بار سازی نواخته
میشده مایه آن را میگفته، مایهشناسیاش را میدانسته، بلکه میگفته از
چه ردیفی است و چه گوشهای، و آن گوشه را بسط میداده و بارها شنیده شده
که تشخیص او در مورد برجستهترین قطعات موسیقی ایران کاملاً درست و همراه
با دقت تخصصی ویژهای همراه بوده است. این آشنایی از سالهای خیلی دور از
طریق خانواده مادری با موسیقی وتئاتر ایران مربوط بوده است. فضلالله
بایگان دایی ایشان در تئاتر بازی میکرد و منزل او در خیابان لالهزار
(کوچهای که تماشاخانه تهران یا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن
سالهایی که از مشهد به تهران میآمدند هر شب موسیقی گوش میکردند .
مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نیز با فضلالله بایگان دوست
بودند و شبها به نواختن سهتار یا ویولون میپرداختند، و مشیری که در آن
زمان ۱۵-۱۴ سال داشت مشتاقانه به شنیدن این موسیقی دل میداد.“
فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امریکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او
در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت امریکا از جمله
در دانشگاههای برکلی و نیوجرسی به طور بیسابقهای مورد توجه دوستداران
ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی
در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.
سرانجام وی در بامداد سوم آبان ماه ۱۳۷۹ در سن ۷۴ سالگی و بر اثر بیماری، چشم از جهان فرو بست .
سال شمار زندگی فریدون مشیری
۱۳۰۵
:: تولد فریدون مشیری سی ام شهریور در تهران، خیابان عین الدوله (خیابان ایران)
۱۳۱۱
:: شروع تحصیل در دبستان ادیب ، پشت مسجد سپه سالار
۱۳۱۳
:: حرکت به مشهد و سکونت در آنجا و تحصیل در دبستان همت
۱۳۱۹
:: ادامه تحصیل در دبیرستان شاهرضا در مشهد
۱۳۲۰
:: بازگشت به تهران و ادامه تحصیل در دبیرستان ادیب و دارالفنون
۱۳۲۳
:: چاپ شعر « فردای ما » در روزنامه ایران ما
۱۳۲۴
:: درگذشت مادر در ۲۸ خرداد در ۳۹ سالگی
:: ادامه تحصیل در آموزشگاه فنی وزارت پست و تلگراف و تلفن( بعدها دانشکده مخابرات)
۱۳۲۷
:: انتقال به اداره تلگراف تجریش با سمت تلگرافچی مورس
۱۳۲۸
:: خبرنگار روزنامه « شاهد » جبهه ملی درمجلس شورای ملی و آغاز فعالیت های مطبوعاتی
۱۳۳۳
:: ازدواج با اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشگاه تهران
:: آغاز همکاری با مجله روشنفکر به مدت۱۸ سال
۱۳۳۴
:: انتشار کتاب « تشنه طوفان » در نوروز
:: تولد دخترم بهار در آبان ماه
۱۳۳۵
:: انتشار کتاب « گناه دریا »
۱۳۳۶
:: انتشار چاپ دوم تشنه طوفان با افزوده هایی به نام « نایافته »
۱۳۳۸
:: تولد پسرم بابک در اسفند ماه
:: دریافت نشان پیام از وزارت پست وتلگراف و تلفن
۱۳۳۹
:: اول اردیبهشت انتشار شعر کوچه
۱۳۴۰
:: انتشار کتاب « ابر »
:: همکاری دائمی با مجله سخن به مدیریت شادروان دکتر خانلری
۱۳۴۱
:: قبول عضویت شورای نویسندگان رادیو ایران
۱۳۴۴
:: دریافت دیپلم ششم ادبی و راه یافتن به دانشگاه تهران
۱۳۴۵
:: انتشار کتاب « یکسو نگریستن » ماجراهای شیخ ابوسعید ابوالخیر
۱۳۴۶
:: انتشار چاپ دوم کتاب « ابر» با افزوده هایی به نام « ابر و کوچه»
۱۳۴۷
:: انتشار کتاب « بهار را باورکن »
:: شعر خوانی در شهر کرمان
۱۳۴۸
:: انتشار کتاب « پرواز با خورشید»
۱۳۴۹
:: انتشار کتاب « برگزیده اشعار» در قطع جیبی
۱۳۵۰
:: همکاری با شورای موسیقی رادیو ایران ، واحد تولید
:: سخنرانی در رضاییه ، شیراز و مدرسه عالی دماوند
:: مدیرکل روابط عمومی شرکت مخابرات
۱۳۵۲
:: مسافرت به اروپا ، بازدید از شهرهای هامبورگ ، پاریس
۱۳۵۳
:: شرکت در سمینار شاهنامه فردوسی
۱۳۵۴
:: مسافرت به لندن برای بازدید از نمایشگاه هنر اسلامی ،
:: مشاور مطبوعاتی مدیر عامل شرکت مخابرات ایران
۱۳۵۶
:: انتشار کتاب « از خاموشی »
:: مسافرت به هندوستان، سخنرانی درکشمیر برای استادان زبان فارسی در سراسر هند
۱۳۵۷
:: دریافت حکم بازنشستگی پس از ۳۳ سال خدمت اداری در فروردین ماه
:: استخدام در شرکت عمران و نوسازی تهران تا بهمن ماه
۱۳۶۰
:: درگذشت پدر
۱۳۶۴
:: انتشار کتاب « گزینه اشعار » ( ریشه در خاک )
۱۳۶۵
:: انتشار کتاب « مروارید مهر »
۱۳۶۷
:: انتشار کتاب « آه ، باران »
۱۳۷۱
:: انتشار کتاب « از دیار آشتی »
۱۳۷۲
:: انتشار کتاب « با پنج سخن سرا »
۱۳۷۵
:: انتشار کتاب « لحظه ها واحساس » شب شعر در آلمان در شهریور ماه
۱۳۷۷
:: انتشار مجموعه « یک آسمان پرنده » در امریکا و سخنرانی و شعرخوانی در ۲۳ شهر و ایالت
:: انتشار مجموعه « دلاویزترین »
:: انتشار نوار شب شعر در آلمان و سخنرانی در فرانکفورت ، برلین ، دوسلدرف
:: انتشار مجموعه « زیبای جاودانه » با مقدمه عبدالحسین زرین کوب
:: انتشار کتاب « آواز آن پرنده غمگین »
۱۳۷۸
:: انتشار چاپ هفدهم مجموعه پرواز با خورشید
:: برگزاری مراسم بزرگ و بی سابقه برای گرامیداشت
فریدون مشیری به وسیله جوانان فرهنگ دوست در پارک نیاوران در شهریور ماه و
اهدای کتاب « جشن نامه » به فریدون مشیری
:: انتشار کتاب جشن نامه فریدون مشیری با عنوان « به نرمی باران » ،
:: سخنرانی در بزرگداشت بزرگان موسیقی در جزیره کیش
:: انتشار کتاب « شکفتن ها و رستن ها » مجموعه اشعار شعرای معاصر ایران ،
۱۳۷۹
:: انتشار کتاب « تا صبح تابناک اهورایی » ، بهار ۱۳۷۹
:: سخنرانی در دانشگاه شیراز در خرداد ماه
:: شرکت در مراسم روز پزشک در همدان در شهریور ماه
:: درگذشت در بامداد سوم آبان
♦ زندگینامه خواجه شمس الدین محمد، حافظ شیرازی
خواجه شمس الدین محمد، حافظ شیرازی، یکی از بزرگترین شاعران نغزگوی
ایران و از گویندگان بزرگ جهان است که در شعرهای خود «حافظ» تخلص
نمودهاست. در غالب مأخذها نام پدرش را بهاءالدین نوشتهاند و ممکن است
بهاءالدین ـ علیالرسم ـ لقب او بودهباشد.
محمد گلندام، نخستین جامع دیوان حافظ و دوست و همدرس او، نام و عنوانهای
او را چنین آوردهاست: مولاناالاعظم، المرحومالشهید، مفخرالعلماء، استاد
نحاریرالادباء، شمسالملهوالدین، محمد حافظ شیرازی.
تذکرهنویسان نوشتهاند که نیاکان او از کوهپایه اصفهان بودهاند و نیای
او در روزگار حکومت اتابکان سلغری از آن جا به شیراز آمد و در این شهر
متوطن شد. و نیز چنین نوشتهاند که پدرش «بهاءالدین محمد» بازرگانی میکرد
و مادرش از اهالی کازرون و خانهی ایشان در دروازه کازرون شیراز، واقع بود.
ولادت حافظ در ربع قرن هشتم هجری در شیراز اتفاق افتاد. بعداز مرگ
بهاءالدین، پسران او پراکنده شدند ولی شمسالدین محمد که خردسال بود با
مادر خود، در شیراز ماند و روزگار آندو، به تهیدستی میگذشت تا آنکه عشق
به تحصیل کمالات، او را به مکتبخانه کشانید و به تفصیلی که در تذکرهی
میخانه آمدهاست، وی چندگاهی ایام را بین کسب معاش و آموختن سواد
میگذرانیدو بعداز آن زندگانی حافظ تغییر کرد و در جرگهی طالبان علم
درآمد و مجلسهای درس عالمان و ادیبان زمان را در شیراز درک کرد و به تتبع
و تفحص در کتابهای مهم دینی و ادبی از قبیل: کشاف زمخشری، مطالعالانوار
قاضی بیضاوی، مفتاحالعلوم سکاکی و امثال آنها پرداخت.
محمد گلندام، معاصر و جامع دیوانش، او را چندینبار در مجلس درس
قوامالدین ابوالبقا، عبداللهبنمحمودبنحسن اصفهانی شیرازی (م۷۷۲هـ ق.)
مشهور به ابنالفقیه نجم، عالم و فقیه بزرگ عهد خود دیده و غزلهای او را
در همان محفل علم و ادب شنیدهاست.
چنانکه از سخن محمد گلندام برمیآید، حافظ در دو رشته از دانشهای زمان
خود، یعنی علوم شرعی و علوم ادبی کار میکرد و چون استاد او، قوامالدین،
خود عالم به قرائت سبع بود، طبعاً حافظ نیز در خدمت او به حفظ قرآن با
توجه به قرائتهای چهاردهگانه (از شواذ و غیر آن) ممارست میکرد و خود در
شعرهای خویش چندینبار بدین اشتغال مداوم به کلامالله اشاره نمودهاست:
عشقـت رسد به فریاد ارخود بهسان حـافظ
قـرآن ز بـر بخوانی در چـارده روایت
یا
صبحخیزی و سلامتطلبی چون حاف
ظهرچه کردم همه از دولت قرآن کردم
و به تصریح تذکرهنویسان اتخاذ تخلص «حافظ» نیز از همین اشتغال، نشأت گرفتهاست.
شیراز، در دورهای که حافظ تربیت میشد، اگرچه وضع سیاسی آرام و ثابتی
نداشت لیکن مرکزی بزرگ از مرکزهای علمی و ادبی ایران و جهان اسلامی محسوب
میگردید و این نعمت، از تدبیر اتابکان سلغری فارس برای شهر سعدی و حافظ
فراهمآمدهبود. حافظ در چنین محیطی که شیراز هنوز مجمع عالمان و ادیبان و
عارفان و شاعران بزرگ بود،با تربیت علمی و ادبی مییافت و با ذکاوت ذاتی و
استعداد فطری و تیزبینی شگفتانگیزی که داشت، میراثدار نهضت علمی و فکری
خاصی میشد که پیشاز او در فارس فراهمآمد و اندکی بعداز او به نفرت
گرایید.
حافظ از میان امیران عهد خود چند تن را در شعرش ستوده و یا به معاشرت و
درک صحبت آنها اشاره کردهاست، مانند: ابواسحق اینجو (مقتول به سال ۷۵۸هـ
ق.)، شاهشجاع (م۷۸۶هـ.ق.)، و شاهمنصور (م۷۹۵هـ.ق.) و در همانحال با
پادشاهان ایلکانی (جلایریان)که در بغداد حکومت داشتند نیز مرتبط بود و از
آن میان سلطان احمدبنشیخاویس (۷۸۴-۸۱۳هـ. ق.) را مدح کرد. از میان رجال
شیراز، از حاجی قوامالدین حسن تمغاچی (م۷۵۴هـ ق.) در شعرهای خود یاد کرده
و یکجا هم از سلطان غیاثالدینبنسلطان سکندر، فرمانروای بنگال هنگامی
که شهرت شاعرنوازی سلطان محمود دکنی (۷۸۰-۷۹۹هـ ق.) و وزیرش میرفیضالله
انجو به فارس رسید، حافظ راغب دیدار دکن گشت و چون پادشاه بهمنی هند و
وزیر او را مشتاق سفر خود به دکن یافت، از شیراز به “هرموز” رفت و در کشتی
محمودشاهی که از دکن آمدهبود، نشست اما پیشاز روانهشدن کشتی، باد مخالف
وزیدن گرفت و شاعر کشتی را _ظاهراً بهقصد وداع با بعضی از دوستان در ساحل
هرموز، اما در واقع از بیم مخاطرات سفر دریا_ ترک گفت و این غزل را به
میرفیضالله انجو فرستاد و خود به شیراز رفت:
دمی با غم بهسر بردن جهان یکسر نمیارزد
به مـی بفروش دلق ما کزین بهتر نمیارزد
تصاویری از حافظیه آرامگاه خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
یکبار حافظ از شیراز به یزد _که در دست شعبهای از شاهزادگان آلمظفر بود_ رفت ولی خیلی زود از اقامت در «زندان سکندر» خستهشد و در غزلی بازگشت خود را به فارس بدینگونه آرزو کرد:
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت برتندم و تا ملک سلیمان بروم
(هرچند که عدهای سبب به یزد رفتن حافظ را تبعید وی در دوران دوم حکومت شاهشجاع به مدت ۲۲ماه دانستهاند.)
وفات حافظ به سال ۷۹۲ هجری اتفاق افتاد. تو دارای زن و فرزتدان بود.
چندبار در شعرهای حافظ، به اشاراتی که به مرگ فرزند خود دارد بازمیخوریم
و از آنجمله است این دو بیت:
دلا دیـدی که آن فـرزانه فـرزن
د چه دید اندر خم این طاق رنگین
بـهجای لوح سیمین در کنـارش
فلک بر سر نهـادش لـوح سیمین
دربارهی عشق او به دختری «شاخنبات»نام، افسانههایی رایج است و بنابر
همان داستانها، حافظ آن دختر را به عقد مزاوجت درآورد. گروهی نیز
شاخنبات را معشوق معنوی و روحانی، عدهای نیز شاخنبات را استعارهای از
قریحهی شاعری و گروهی دیگر استعاره از کلک و قلم دانستهاند.)
حافظ مردی بود ادیب، عالم به دانشهای ادبی و شرعی و مطلع از دقیقههای حکمت و حقیقتهای عرفان.
استعداد خارقالعادهی فطری او به وی مجال تفکرهای طولانی، همراه با
تخیلهای بسیار باریک شاعرانه میداد و او جمیع این موهبتهای ربانی را با
ذوق لطیف و کلام دلپذیر استادانهی خود درمیآمیخت و از آن میان شاهکارهای
بیبدیل خود را بهصورت غزلهای عالی بهوجود میآورد.
او بهترین غزلهای مولوی، کمال، سعدی، همام، اوحدی و خواجو، و یا بهترین
بیتهای آنان را مورد استقبال و جوابگویی قرار دادهاست. کلام او در
همهی موارد منتخب و برگزیده، و مزین به انواع نزیینهای مطبوع و مقرون به
ذوق و شامل کلماتیست که هریک با حساب دقیق، انتخاب و بهجای خود گذارده
شدهاست.
تأثر حافظ از شیوهی خواجو، مخصوصاً از غزلهای «بدایعالجمال»، یعنی بخش
دوم دیوان خواجو بسیار شدید است، و در بسیاری از موردها، واژهها و
مصراعها و بیتهای خواجو را نیز به وام گرفته و با اندک تغییری در
غزلهای خود آوردهاست و این غیراز استقبالهای متعددی است که حافظ از
خواجو کردهاست.
در میان شاعرانی که حافظ از آنها استقبال کرده و یا تأثیر پذیرفتهاست، بعداز خواجو، سلمان را باید نام برد.
علت این تأثیر شدید آن است که سلمان ساوجی هم مانند خواجو، از معاصران
حافظ و از جمله مشاهیری بود که شاعر شیراز، اشعارش را سرمشق کار خود قرار
داد. پاسخها و استقبالهای حافظ از سعدی و مولوی و دیگر شاعران استاد
پیشاز خود، کم نیست، اما دیوان او بهقدری از بیتهای بلند و غزلهای
عالی و مضمونهای نو پر است که این تقلیدها و تأثرها در میان آنها کم و
ناچیز مینماید.
علاوه براین علو مرتبهی او در تفکرهای عالی حکمی و عرفانی و قدرتی که در
بیان آنها به فصیحترین و خوشآهنگترین عبارتها داشته، وی را با همهی
این تأثیرپذیریها، در فوق بسیاری از شاعران گذشته قرار داده و دیوانش را
مقبول خاص و عام ساختهاست.
این نکته را نباید فراموش کرد که عهد حافظ با آخرین مرحلهی تحول زبان و
ادبیات فارسی و فرهنگ اسلامی ایران مصادف بود و از اینروی زبان و
اندیشهی او در مقام مقایسه با استادان پیشاز وی به ما نزدیکتر و دلهای
ما با آن مأنوستر است و به این سبب است که ما حافظ را زیادتر از شاعران
خراسات و عراق درک میکنیم و سخن او را بیشتر میپسندیم.
از اختصاصهای کلام حافظ آن است که او معنیهای دقیق عرفانی و حکمی و حاصل
تخیلهای لطیف و تفکرهای دقیق خود را در موجزترین کلام و روشنترین و
صحیحترین آنها بیان کردهاست. او در هر بیت و گاه در هر مصراع، نکتهای
دقیق دارد که از آن به «مضمون» تعبیر میکنیم. این شیوهی سخنوری را ، که
البته در شعر فارسی تازه نبود، حافظ تکمیلکننده و درآورندهی آن به
پسندیدهترین وجه و مطبوعترین صورت است و بعد از او شاعران در پیروی از
شیوهی او در آفرینش “نکته”های دقیق و ایراد “مضمون”های باریک و گنجاندن
آنها در موجزترین عبارتها، که از یک بیت گاه از یک مصراع تجاوز نکند
مبالغه نمودند و همین شیوه است که رفته رفته به شیوع سبک معرف به “هندی”
منجر گردید. نکتهی دیگر در بیان اختصاصهای شعر حافظ، توجه خاص او است به
ایراد صنعتهای مختلف لفظی و معنوی در بیتهای خود به نحوی که کمتر بیتی
از شعرهای او را میتوان خالی از نقش و نگار صنایع یافت، اما نیرومندی او
در استخدام الفاظ و چیره دستیاش در به کار بردن صنعتها به حدی است که
“صنعت” در “سهولت” سخن او اثری ندارد، تا بدان جا که خواننده، در بادی امر
متوجه مصنوع بودن سخن حافظ نمیشود.
(با این همه، بلندترین و باشکوهترین مضمون شعر حافظ را باید در مبارزه با
تزویر و ریاکاری و کاربرد مفهوم رندی او دانست که به شعر و اندیشهی او
جایگاهی ویژه میدهد.)
حافظ از جمله شاعرانی است که در ایام حیات خود شهرت یافت و به سرعت در
دورترین شهرهای ایران و حتی در میان پارسیگویان کشورهای دیگر مقبول
سخنشناسان گردید و خود نیز بر این امر وقوف داشت.
اندیشهی جهان شمول و انسان دوستانهی خواجه به او شهرتی جهانی داده است
تا بدان جاکه بسیاری از بزرگان اندیشه و تفکر و شعر جهان، تحت تأثیر او به
آفرینش آثاری مانا دست زدند که از میان آنان میتوان به دو اندیشمند بزرگ
شرق و غرب.، یعنی یوهان ولفگانگ گوته (آلمانی) و رابیندرانات تاگور (هندی)
اشاره کرد.
دیوان کلیات حافظ مرکب است از پنج قصیده و غزلها و مثنوی کوتاهی معروف به “آهوی وحشی” و “ساقینامه” و قطعهها و رباعیها.
نخستین جامع دیوان حافظ، محمد گلندام است و بنا بر تصریح او، خود حافظ به
جمعآوری غزلهای خویش رغبتی نشان نمیداد. ظاهراً حافظ، صوفی خانقاهنشین
نبود و با آن که مشرب عرفان داشت، در حقیقت از زمرهی عالمان عصر و
مخصوصاً در شمار عالمان علوم شرعی بود و هیچگاه به تشکیل مجلس درس
نپرداخت، بلکه از راه وظیفهی دیوانی ارتزاق مینمود و گاه نیز به مدح
پادشاهان در قصیدهها و غزلها و قطعههای خود همت میگماشت و از صلهها و
جایزههایی که به دست میآورد، برخوردار میشد.
از این میان، دوران شیخ ابواسحق اینجو (مقتول به سال ۷۵۸ ه.ق.) عهد
بارورتری برای حافظ بود و به همین سبب افول ستارهی اقبال این پادشاه،
شاعر را آزرده خاطر ساخت، چنان که چند بار از واقعهی او اظهار تأسف کرد.
از جمله در غزلی با مطلع زیر:
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
تا به این بیت میرسیم که به این موضوع اشاره میکند:
راستی خاتم فیروزهی بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
و طبعاً با چنین ارادتی که به شیخ داشت، نمیتوانست قاتل او را به دیدهی محنت بنگرد، خاصه که آن قاتل، یعنی امیر مبارزالدین محمدبنمظفر، (که به قتل شیخ جانشین او شد و سلسلهی آلمظفر را بنیانگذاری کرد). مردی درشتخوی و ریاکار و محتسب پیشه بود وشاعرآزاده ی ماچند جای از شعرهای خود، رفتار او را به تعرض و یا به تصریح به باد انتقاد گرفته است، به ویژه در بیت:
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصهی ماست که بر هر سر بازار بماند
از دیوان حافظ به سبب شهرت و رواج بسیار آن نسخههای فراوان در دست است
که اغلب در معرض دستبرد ناسخان و متذوقان قرار گرفته دربارهی بسیاری از
بیتهای حافظ به سبب اشتمال آنها بر مضمونها دقیق، میان اهل ادب
تفسیرهای خاص رایج است.
از مشهورترین شرحهای دیوان حافظ، شرح سودی (متوفی در حدود ۱۰۰۰ ه.ق.) به
ترکی و شرح مصطفی بنشعبان متخلص به سروری (م ۹۶۹ ه.ق.) و شمعی (م حدود
۱۰۰۰ ه.ق.) و از متأخرین، شرح دکتر حسینعلی هروی و حافظ نامه بهاءالدین
خرمشاهی و ... را میتوان نام برد.
از آن چه که انحصاراً دربارهی دیوان حافظ قابل توجه است، موضوع رواج تفأل بدان است.
“فال گرفتن” از دیوان حافظ سنتی تازه نیست بلکه از دیرباز در میان آشنایان
شعر او اعم از فارسیزبانان و غیر آنان متداول بوده است و چون در هر غزلی
از دیوان حافظ میتوان به هر تأویل و توجیه بیتی را حسب حال تفأل کننده
یافت، بدین سبب سرایندهی دیوان را “لسانالغیب” لقب دادهاند.
حاج خلیفه در کشفالظنون، از چند رساله که در قرن دهم و پیش از آن دربارهی تفأل در دیوان حافظ نوشته شده، یاد کرده است
♦ حافظیه
تاریخچه آرامگاه
پس از آن که روح بلند حافظ ( در ۷۹۲ یا ۷۹۱ ه.ق ) به مشعوق ازلی پیوست
، در خاک باغ مصلی که مأوا و محل گشت و تفرج او بود ، در زیر سایه سرو
روانی به خاک سپرده شد . ۶۵ سال پس از وفات او یعنی در سال ۸۵۶ ه.ق. در
زمان حکمرانی میرزا ابوالقاسم گورکانی ، شمس الدین محمد یغمایی که استاد و
وزیر حکمران نام برده بود ، بر فراز قبر حافظ عمارت گنبدی بنا کرد و جلوی
آن حوض بزرگی ساخت که از آب رکن آباد پر می شد .
این بنا در اوایل قرن یازدهم هجری در زمان سلطنت شاه عباس تعمیر گردید .
در زمان نادر شاه افشار نیز تعمیراتی بر آرامگاه انجام گرفت . اما بنیادی
ترین کار در زمان کریمخان زند بر روی آرامگاه انجام گرفت. او در سال ۱۱۸۹
ه.ق. ساختمانی اساسی بر روی آرامگاه حافظ ساخت . ساختمان او به شیوه ی
بناهای زمان زندیه دارای تالاری با چهار ستون سنگی یک پارچه بود که از طرف
شمال و جنوب گشاده و در دو طرف چپ و راست آن دو اتاق ساخته شده بود به
گونه ای که مقبره ی حافظ در شمال تالار قرار می گرفت و در جنوب آن باغی
بزرگ نمایان بود . این چهارستون با ارتفاع ۵ متر هنوز هم در وسط تالار
مقابل پله ها با نقوش رنگ باخته اما زیبا خودنمایی می کنند . همچنین
کریمخان دستور داد تا سنگی از جنس مرمر برای قبر خواجه بتراشند و پس از
آماده شدن سنگ دو غزل از غزل های حافظ را به خط نستعلیق که توسط حاج آقاسی
بیگ افشار آذربایجانی نوشته شده بود ، بر روی آن حجاری کردند که این سنگ
هنوز هم بر روی قبر قرار دارد . ابعاد این سنگ ۴۰ *۸۰*۲۶۶ سانتی متر است .
در بالای کتیبه ی سنگی و در میان ترنجی این جمله نوشته شده است : ” انت
الباقی و کل شی هالک “.
در زیر آن غزلی زیبا از حافظ در ۱۲ سطر با مطلع :
مژده ی وصل تو کو کز سر جان بر خیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
و دور آن نیز غزلی دیگر با مطلع :
ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش
پیوسته در حمایت لطف اله باش
نوشته شده است . همچنین در دو گوشه ی بالای سنگ ، این دو مصرع نوشته شده است :
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
و در گوشه پائینی سنگ دو مصرع زیر نوشته شده است :
چراغ اهل معنی خواجه حافظ
بجو تاریخش از خاک مصلی
که خاک مصلی به حساب ابجد بیانگر تاریخ وفات حافظ است .
پس از حکومت زندیه نیز افراد زیادی آرامگاه را تعمیر و مرمت کردند که برخی از آنان عبارتند از :
- در سال ۱۲۷۳ ه.ق. تهماسب میرزا ( مؤید ) حکمران فارس آرامگاه را تعمیر و مرمت کرد .
- در سال ۱۲۹۵ ه.ق. مرحوم فرهاد میرزا ( معتمدالدوله ) فرمانفرمای فارس معجری چوبی بر آرامگاه خواجه نصب کرد .
- در سال ۱۳۱۷ ه.ق. ملا شاه جهان زرتشتی ( اردشیر ) ساکن تهران بخاطر
علاقه ای که به حافظ داشت بر مزار او رفته و تفألی به دیوان حافظ می زند
که شعر زیر می آید :
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی میدان شما
وی از این شعر خوشش آمده و تصمیم می گیرد بقعه و بارگاه مجللی بر روی قبر
حافظ بسازد . به همین منظور مشغول به کار می شود و معجری بر فراز قبر می
سازد ولی یکی از سادات متظاهر وقت به جرم آن که چرا یک شخص زرتشتی ( گبر )
می خواهد قبر حافظ را بسازد ، آن بنا را خراب کرد و شخص بانی را از این
کار باز داشت . ( گفته شده است در آخر عصایش را به قبر حافظ می زند و خطاب
به او می گوید : درویش می خواستند تو را نجس کنند ، نگذاشتم !)
هنوز آثار افتادن چوب بست ها بر روی سنگ قبر به صورت شکستگی در سنگ به چشم می خورد .
- در سال ۱۳۱۹ ه.ق. شاهزاده ملک منصور ( ملقب به شعاع السلطنه ) والی
فارس معجری آهنین بر قبر حافظ ساخت و کتیبه ای را نیز بر بالای آن قرار
داد .
- در سال ۱۳۱۰ خورشیدی فردی به نام دبیر اعظم بهاری که استاندار فارس بود
، سردر حیاط جنوبی و نارنجستان ان را سروسامان داد ، همچنین خیابانی در
جلو آرامگاه احداث کرد و نام آن را« خرابات» گذاشت که بعدها به گلستان
تغییر نام پیداکرد .
- در سال ۱۳۱۴ خورشیدی به کوشش مرحوم علی اصغر حکمت شیرازی (وزیر فرهنگ
وقت) وعلی ریاضی (رئیس فرهنگ وقت) طرح نقشه ی آرامگاه حافظ ، به شکل کنونی
آن با طراحی و نظارت مهندس « آندره گدار» شرق شناس و ایران شناس بزرگ
فرانسوی تهیه شد و به مرحله ی اجرا درآمد و در سال ۱۳۱۶ به اتمام رسید.
طبق این نقشه در تالار ، چهار ستون وسط که در زمان زندیه احداث شده بود ،
از دوطرف امتداد یافت و حافظیه به دو محوطه ،شامل باغ در جنوب، تالار و
آرامگاه در شمال آن تبدیل شد.
در این ساختمان عمارت قدیمی کریم خان زند به صورت تالاری درآمد که ۵۶ متر
طول دارد و به وسیله ی ۲۰ ستون سنگی بلند نگه داشته می شود که چهارستون یک
پارچه ی کریم خانی در میان این ستون ها قرار دارد و ۱۶ ستون دیگر دوتکه
است که در سال ۱۳۱۵ شمسی ساخته و نصب گردیده است.
بنای آرامگاه
آرامگاه حافظیه درمجموع ۲۰۰۰۰ متر مربع مساحت دارد و دارای چهار در است
: یکی جنوبی (در ورودی اصلی) ،دو در بزرگ و کوچک در سمت غرب و یک در، که
در ضلع شمال شرقی به گلخانه گشوده می شود . بنای آرامگاه به دو صحن شمالی
و جنوبی تقسیم شده است که حدفاصل دو صحن با دو ردیف پلکان سنگی که به
تالاری ۵۶ متری می رسد ، از یکدیگر جدا شده اند .( که با انجام برنامه های
توسعه ی ارامگاه که خوشبختانه در دست انجام است ، این ویژگی ها دگرگون
خواهد گشت.)
صحن (حیاط) جنوبی:
این حیاط که نسبت به کف تالار ۱۸ پله ، قریب ۴ متر گودتر است ، به ابعاد
۸۰ * ۱۵۰ متر است. در وسط حیاط باغچه ی باریک بلوار مانندی است به عرض ۴
متر که در آن چمن و گل کاشته می شود. در طرفین این بلوار ، دو راهرو به
عرض ۴ متر است که به رفت و آمد اختصاص دارد . در اطراف دو راهرو ، دو
باغچه است به ابعاد ۲۰* ۴۵ متر که اطراف آنها سرو وکاج کاشته اند و در وسط
هر یک از این دو باغچه ، یک حوض مستطیلی به ابعاد ۴* ۳۲ متر ساخته شده است
. طرفین این دو باغچه راهرویی است به عرض ۴ متر که برای استراحت و رفت و
آمد احداث شده اند. در مشرق و مغرب حیاط دو نارنجستان است که هر یک به
ابعاد ۳۵* ۷۰ متر است . این نارنجستان ها علاوه بر آن که پیوسته سبز و خرم
اند ، در فصل بهار که غرق بهار نارنج می شوند ، فضای حافظیه را معطر می
سازند.
در سه طرف حیاط جنوبی آرامگاه دیوارهای اجری مرتفعی است، منتها قسمتی از
وسط دیوار جنوبی را برداشته و نرده های اهنی نصب کرده اند و در وسط آن ،
در ورودی به حافظیه قرار دارد که با سه پله به خیابان گلستان متصل می شود.
تالار حافظیه:
همان گونه که توضیح داده شد ، این تالار از ساختمان های دوره ی زندیه است
که سابقاً در وسط ، تالاری با چهار ستون و هر طرف آن تالار ، چهار اتاق
بوده است که در تعمیرات اخیر اتاق ها را برداشته اند و تالار فعلی به طول
۵۶ متر و عرض ۸ متر با ۲۰ ستون سنگی به ارتفاع ۵ متر به وجود امده است .
شکل این تالار تلفیقی از معماری هخامنشی و زندیه را در خود دارد .
در طرفین تالار( مشرق و مغرب آن ) دو اتاق ساخته شده که یکی دفتر آرامگاه
است و دیگری را سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در اختیار دارد . در پیشانی
این دو اتاق (سه بیت بر پیشانی دیوار شرقی و سه بیت بر پیشانی دیوار غربی)
یکی دیگر از غزلهای حافظ را به خط نستعلیق بر روی سنگ مرمر نوشته و نصب
کرده اند . مطلع این غزل عبارت است از :
روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است
مایه ی محتشمی خدمت درویشان است
همچنین بر پیشانی نمای خارجی تالار و رو به سمت باغ ورودی ( صحن جنوبی ) غزل :
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس
وبر پیشانی نمای دیگر و به سمت مقبره ، غزل :
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای دلبرا خطا اینجاست
نصب شده است .
صحن ( حیاط) شمالی :
صحن شمالی حافظیه به ابعاد ۶۰* ۵۰ متر است که سابقاً قبرستان عمومی بوده
است . در وسط صحن ، قبر خواجه قرار دارد که با داشتن پنج پله ، قریب یک
متر از کف صحن مرتفع تر است.
سنگ مرمری که کریمخان زند بر روی مزار حافظ گذاشته ، هنوز با زیبایی و به همان حال باقی است .
بالای قبر گنبدی است که به وسیله ی هشت ستون سنگی یکپارچه ی پنج متری و به
شکل ستون های کریمخان نگهداری می شود . سطح خارجی گنبد به وسیله ی ورق های
مس ، ترک ترکی ، مانند کلاه قلندران و درویشان پوشیده شده و سقف گنبد با
کاشی های رنگین معرق ،تزئین شده است . دورتادور زیر سقف ابیاتی با خط ثلث
روی کاشی نوشته شده است . بر روی این کتیبه ها غزلی زیبا از حافظ با مطلع :
حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
نقش بسته است .
در جنوب صحن دو حوض آب بزرگ و مستطیل شکل ( در شرق و غرب) قرار دارد که
منبع آب حوض های بزرگ باغ ورودی در صحن جنوبی است و هر یک به وسیله ی دو
باغچه با درختان نارنج ، محصور شده است . دورتا دور صحن نیز باغچه هایی
است که در آن ها کاج ، سرو و نارنج کاشته شده و چمن کاری شده است .
در سمت شرقی صحن ، دیواری بلند است که پشت آن آرامگاه های خصوصی خانواده ی
فربد و آرامگاه معدل ( محل کنونی دفتر انجمن دوستداران حافظ) واقع شده است
.
بر پیشانی این دیوار غزل :
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
و غزل :
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
با خط زیبای ثلث بر روی کتیبه هایی نصب شده است .
در سمت شمالی صحن حافظیه ، در وسط ، عمارت کتابخانه است که مرکز حافظ
شناسی در آن قرار دارد . سمت غرب کتابخانه ، چایخانه ی سنتی و در قسمت شرق
آن نیز غرفه ی فروش کتاب های میراث فرهنگی است .
بر سر در چایخانه کتیبه ای با خط نستعلیق و بیت :
رواق منظر چشم من آشیانه ی تست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی تست
و در سراسر پیشانی دیوار شمالی صحن ، غزل :
سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی
گفت باز آی که دیرینه ی این درگاهی
با خط زیبای ثلث به چشم می خورد.
سمت غربی صحن شمالی نیز دیواری است با غرفه ها و آرمگاه های خصوصی که بر پیشانی آن نیز غزل :
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
جلوه گری می کند .
در این سمت نیز مقبره ها و آرامگاه هایی وجود دارد که مهمترین آنها مقبره الشعرا است و مابقی شامل :
آرامگاه خانوادگی ناصرالدین سالار ، آرامگاه ضیاء الدین فیلی ، آرامگاه
خانوادگی فریدون توللی ( شاعر ) ، آرامگاه خانوادگی اسدالله عرب شیبانی ،
آرامگاه خانوادگی خاندان طباطبائی کازرونی و آرامگاه خانوادگی خاندان قوام
الملک شیرازی است که سردر مرتفعی دارد .
پشت مقبره خاندان قوام ( در سمت غرب مجموعه ی حافظیه ) نیز حیاط کوچکی است
که در سمت مغرب آن چند مقبره شخصی متعلق به خانواده های مؤیدالملک قوامی ،
صاحب دیوانی ، فصیحی و… است .
در وسط این محوطه کوچک و زیبا حوضی کوچک و نسبتاً عمیق قرار دارد . این
قسمت اکنون به کلاس های بخش آموزش مرکز حافظ شناسی اختصاص یافته است .
در مقبره الشعرا ( که با دری کوچک و آهنی به فضای بزرگ و چمن کاری شده
منتهی می شود ) جمعی از شاعران ، نویسندگان ، عالمان ، استادان دانشگاه و
هنرمندان آرمیده اند که مشهورترین آنان عبارتند از : دکتر لطفعلی صورتگر (
شاعر ، ۱۳۴۸-۱۲۷۹ شمسی ) ، دکتر مهدی حمیدی شیرازی ( شاعر و استد دانشگاه
۱۳۶۵-۱۲۹۳ شمسی) رسول پرویزی ( نویسنده و داستان نویس، وفات ۱۳۵۶ شمسی)
استاد جواد مصلح ( فیلسوف فرزانه ، ۱۳۷۷ -۱۲۹۸ شمسی ) استاد محمد خلیل
رجایی ( استاد حکمت و ادب ، وفات ۱۳۵۴ شمسی) دکتر عبدالوهاب نورانی وصال (
استاد دانشگاه ۱۳۷۳-۱۳۰۲ شمسی ) استاد دکتر علی محمد مژده ( استاد فرزانه
ی ادبیات دانشگاه ، وفات ۱۳۸۱ شمسی) استاد حمید دیرین ( مؤسس و رئیس انجمن
خوشنویسان فارس ،۱۳۷۴-۱۳۱۵ شمسی ) استاد نورالدین رضوی سروستانی ( از
بزرگان آواز و موسیقی اصیل ایرانی ،۱۳۷۹-۱۳۱۴ شمسی) آیت اله العظمی شیخ
محمد باقر شهید رابع مجتهد اصطهباناتی ( سرحلقه ی آزادی خواهان فارس،
شهادت ۱۲۸۶ شمسی ) دکتر سید ابوطالب فنائی ( نویسنده ، مترجم و شاعر ،
۱۳۸۱-۱۳۲۸ شمسی ) و… همچنین دورتادور دیواره ی صحن شمالی با آجرنماها و
طرح های شمسه گونه و غرفه هایی با درهای چوبی که شکل گل های نیلوفر را در
نقش خود جای داده اند به زیبایی صحن جلوه ای دو چندان می دهد . خطوط ثلث
کتیبه ها و کتیبه ی نستعلیق تاریخ بنا را هنرمند و خطاط فقید شادروان
امیرالکتاب ملک الکلامی نوشته است .
در قسمت شمالی کف صحن و در کنار آرامگاه حافظ نیز چندین سنگ قبر دیده می
شود که مهم ترین آنها متعلق به شیخ محمد اهلی شیرازی ( شاعر معروف و صاحب
کتاب مشهور سحر حلال متوفی به سال ۹۴۲ ه.ق. ) ، محمد نصیری الحسینی ملقب
به فرصت الدوله شیرازی ( شاعر ، ۱۳۳۹-۱۲۷۱ ه.ق. ) ، قطب العارفین
آقامحمدهاشم ذهبی شیرازی ( از اقطاب سلسه ی ذهبیه ، متوفی به سال ۱۱۹۹
ه.ق. ) و حاج ملاعلی سمنانی ( عالم و عارف بزرگ ) است .
در جلوی کتابخانه نیز مقبره حاج سید محمدعلی کازرونی شیرازی ( از مجتهدان
فارس ) شیخ محمد مهدی کجوری ( از مجتهدان برجسته ) شیخ محمدحسن کجوری و
سید محمدرضا مجدالعلما ( دستغیب ) دیده می شود . همچنین محل کنونی
کتابخانه ، مقبره قاسم خان ، والی فارس بوده است .
♦ نماد شناسی بنا
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
بنای آرامگاه حافظ را علاوه بر سبک و سیاق ظاهری معماری اش ، می توان
از منظری عرفانی و معنوی نیز کاوید که از نظر نمادشناسی قابل تأمل است .
بنای آرامگاه در مقابل خیابانی قرار گرفته است . خیابان می تواند نمایی از
اسارت در جهانی صنعتی باشد که تا زمانی که در آن زندانی هستیم نمی توانیم
به تفکرات حافظ پی ببریم ، هم چنان که وقتی در خیابان ایستاده ایم ،
آرامگاه را نمی توانیم ببینیم . صحن جنوبی آرامگاه جلوه ای از عالم ملک و
اسارت در هواهای نفسانی است . هر قدر که از در ورودی دورتر و به پله های
ایوان نزدیک تر می شویم ، از قید تعلقات دنیای مادی هم رهاتر می شویم . از
صحن جنوبی با گذر از دو ردیف پلکان سنگی به ایوان می رسیم که هر ردیف آن
از ۹ پله تشکیل شده است . ۹ عدد افلاک است و در ادبیات و عرفان ایرانی
بسیار مقدس .
از پله ها که بالا می رویم ، خود می تواند بیانگر نوعی معراج و کنده شدن
از عالم ملک به قصد سیر در عالم ملکوت باشد . در این سیر ، کم کم بنای
مقبره مانند خورشید درخشانی که طلوع می کند نمایان می شود .
ایوان بیانگر عالم ملکوت است . اینجاست که حجاب ها به کناری می روند و
حقیقت ( مقبره ) آشکار می شود . پس از آشکاری حقیقت ، فرود از پله ها
نمایانگر تعظیم در برابر این آفتاب خوبان است .
صحن شمالی ، عالم ملکوت را تداعی می کند که در آن سرانجام به ساحت حقیقت
دست می یابیم ، جایی که هشت در ورود و خروج دارد و هر کسی از ظن خود یار
آن می شود . هشت ستون مقبره ،هم می تواند نشانی از هشت در بهشت باشد و هم
یادآور قرن هشتم هجری که حافظ در آن می زیسته است .
نمای درونی سقف با رنگ هایی تزئین شده که می تواند نمودهای عرفانی داشته باشد:
آبی فیروزه ای نماد بهشت ، قرمز ارغوانی نشان شراب ازلی ، سفید و سیاه نماد شب و روز و گذر زمان و قهوه ای سوخته نماد خاک است .
نمای بیرونی گنبد ، هم نمودی از آسمان است و هم ترک ترکی و به شکل کلاه قلندران و تاج درویشان .
وقتی این همه مفاهیم بلند پایه در فرهنگ و عرفان ایرانی اسلامی ، در هم
آمیخته می شود ، آرامگاه شخصیتی را می سازد که خود نیز نمونه کامل یک رند
عارف حقیقت جوی ایرانی است ، به یقین این مکان مقدس آرامگاه دل ها و زیارت
گاه رندان جهان هست و خواهد بود .
♦ طراح آرامگاه
یکی از شرق شناسان بزرگی که همواره به تاریخ و تمدن و هنر ایران عشق می
ورزید ، آندره گدار فرانسوی بود . او که فارغ التحصیل دانشکده هنرهای
زیبای پاریس بود ، به سال ۱۳۰۷ هجری شمسی به دعوت دولت وقت و به منظور
سامان دهی اداره کل باستان شناسی و نگهداری و مرمت بناهای تاریخی به ایران
آمد. وی در طی ۳۲ سال اقامت در ایران ( مدیریت اداره کل عتیقات و ریاست
دانشکده هنرهای زیبای تهران ) از اغلب آثار تاریخی ایران بازدید کرد و ضمن
تهیه ی فهرستی ازآن ها، اقداماتی در جهت حفظ و نگهداری و مرمت این آثار
معمول داشت .
آندره گدار در جنگ جهانی دوم به هنگام اشغال فرانسه توسط نازی ها به
نمایندگی کمیته ی ملی فرانسه در ایران برگزیده شد و نشریه ی فرانسه ی آزاد
را در تهران منتشر کرد . او از سال ۱۹۳۶ به بعد به منظور شناساندن آثار
تاریخی ایران به جهانیان ، با همکاری همسرش بانو یدا گدار و عده ای از
محققان و دانشمندان ایرانی به انتشار جزواتی سالانه به زبان فرانسه به نام
آثار ایران دست زد و در هشت جزوه با دقت و وسواس فراون با ذکر جزئیات هنر
ایران و ارائه ی طرح و نقشه ی بناها به معرفی یکایک این آثار همت گماشت.
ساخت و تکمیل بنای حافظیه به شکل امروزی یکی از کارهای بسیار زیبا و
ماندگار وی است که با الهام از معماری اصیل ایرانی و با تکیه بر ذوق و هنر
استادکاران هنرمند با نظارت وی به اتمام رسید.
سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در کاشان پا به عرصه حیات گذاشت.
خود سهراب می گوید :
… مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت ۱۲ ؛ مادرم صدای اذان را می شندیده است…
(هنوز در سفرم )
پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، و اهل ذوق و هنر بود وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
… کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد…
(هنوز در سفرم )
پدر سهراب سر انجام در سال ۱۳۴۱ دار فانی را ودا گفت.
مادر سهراب، ماه جبین نام داشت او نیز اهل شعر و ادب بود؛که در خرداد سال ۱۳۷۳ درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال ۱۳۶۹ درگذشت.
خواهران سهراب : همایون دخت، پریدخت و پروانه .
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین می گوید :
… خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی
بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت…
(هنوز در سفرم)
سهراب در سال ۱۳۱۲ وارد مدرسه ابتدایی خیام (مدرس) کاشان شد.
… مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک
مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم
ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب … از آن پس و
هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد….
(اتاق آبی)
… در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در
مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند
متر به خدا نزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنکه خدایی داشته باشم …
(هنوز در سفرم)
سهراب از معلم کلاس اولش چنین می گوید :
… آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد…
در خرداد ماه سال ۱۳۱۹ تحصیلات شش ساله ابتدایی را گذراند.
خرداد سال ۱۳۱۹ ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.
… دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار
گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به
شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از
آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را
میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم
پا روی ملخها نگذارم….
(هنوز در سفرم)
در مهرماه همان سال، تحصیل در دوره متوسطه را در دبیرستان پهلوی کاشان آغاز کرد.
… در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود…
(هنوز در سفرم )
از دوستان این دوره سهراب می توان محمود فیلسوفی و احمد مدیحی را نام برد.
سهراب و خانواده در سال ۱۳۲۰ به خانه ای
در محله سرپله کاشان نقل مکان کردند. وی پس از پایان دوره اول متوسطه،در
سال ۱۳۳۲ به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام
کرد.
… در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در
حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم،
پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده
بودم. اما امکان رشد چندان نبود…
(هنوز در سفرم)
درسال ۱۳۲۴ دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رساند و به کاشان بازگشت.
… دوران دگرگونی آغاز می شد. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم میشد…
(هنوز در سفرم)
در آذرماه سال ۱۳۲۵ به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد ۱۳۰۴) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.
… شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به من آموخت…
(هنوز در سفرم)
سهراب در سن نوزده سالگی (۱۳۲۶) ، منظومه ای عاشقانه و لطیف ، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در ۲۶ صفحه را منتشر شد.
…دل به کف عشق هر آنکس سپرد
جان به در از وادی محنت نبرد
زندگی افسانه محنت فزاست
زندگی یک بی سر و ته ماجراست
غیر غم و محنت و اندوه و رنج
نیست در این کهنه سرای سپنج…
مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیکرد.
در سال ۱۳۲۷، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.
… آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها
زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود
و هرچه میدیدم غرابت داشت.
شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم…
(هنوز در سفرم)
در شهریور ماه همان سال، سهراب از اداره فرهنگ کاشان استعفا داد.
و در مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران آمد.
در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نیما یوشیج می رفت.
سهراب مجموعه شعر «مرگ رنگ» را در سال ۱۳۳۰ منتشر کرد. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در “هشت کتاب” تجدید چاپ شد.
بخشهایی حذف شده از ” مرگ رنگ ” :
… جهان آسوده خوابیده است،
فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ
چنان که من به روی خویش …
وی در سال ۱۳۳۲ دوره نقاشی از دانشکده هنرهای زیبا را پایان داد و مدرک
لیسانس گرفت .در همین زمان مدال درجه اول علم و فرهنگ را از شاه دریافت
نمود.
… در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خیر قربان
و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. …
(مرغ مهاجر )
سهراب دومین مجموعه شعرخود با عنوان
“زندگی خوابها” با طراحی جلد خودش و با کاغذی ارزان قیمت در ۶۳ صفحه در
اواخر سال ۱۳۳۲منتشر کرد.
آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای
زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد وی همچنین در هنرستان
های هنرهای زیبا نیز به تدریس پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از
وی در مجله ی «سخن» به چاپ رسید.
تا سال ۱۳۳۶، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید.
و در مردادماه ۱۳۳۶ از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر کرد.
در فروردین ماه سال ۱۳۳۷، در نخستین بی ینال تهران شرکت نمود و در خرداد همان سال در بی ینال ونیز شرکت کرد و مدت دو ماه در ایتالیا اقامت کرد.
سهراب در دومین بی ینال تهران در سال ۱۳۳۹شرکت نمود ،و موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید.
در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر میکند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میاموزد.
سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :
… از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای
به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن
و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.
و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم…
در آخرین روزهای اسفند سال ۱۳۳۹ به دهلی سفر میکند.
و پس از اقامتی دوهفته ای در هند به تهران باز میگردد.
در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان میکنند.
در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود.
پدر سهراب در تیرماه سال ۱۳۴۱ فوت کرد
… وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من
میدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که
از روشنی حرف بزنم …
تا سال ۱۳۴۳ تعدادی از آثار نقاشی سهراب
در کشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد. در
فروردین سال ۱۳۴۳، به هند سفر کرد و از دهلی و کشمیر دیدن نمود، در راه
بازگشت به پاکستان سفر کرد،و از لاهور و پیشاور بازدیدبه عمل آورد و در
نهایت ن برای بازدید از کابل به افغانستان سفر کرد.
در آبانماه همان سال، و پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد.
در تابستان همین سال سهراب منظومه « صدای پای آب » را در روستای چنار آفرید.
تا سال ۱۳۴۸ ضمن سفر به کشورهای آلمان،
انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاههای
متعددی به نمایش درآمد. درسال ۱۳۴۹، به آمریکا سفر کرد و پس از ۷ ماه
اقامت در لانگ آیلند و نیویورک، به ایران باز گشت.
در سال ۱۳۵۱ نمایشگاههای متعدد در پاریس و ایران برگزار کرد. و تا سال
۱۳۵۷، چندین نمایشگاه از آثار نقاشی سهراب در سوئیس، مصر و یونان برگذار
گردید.
سال ۱۳۵۸، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون سهراب بود .در دی ماه همین سال جهت درمان به انگلستان سفر کرد و اسفندماه به ایران باز گشت.
و سر انجام در ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در
بیمارستان پارس تهران دار فانی را وداع گفت تا فردای آن روز با همراهی چند
تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد
اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدی سهراب گردد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای
از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:
به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
… کاشان تنها جایی است که به من آرامش می دهد و می دانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد…
و سهراب … ماندگار شد …
زندگی نامه بابا طاهرعریان
بابا طاهر عریان همدانی یکی از شاعران
اواسط قرن 5 هجری است که ولادت او اواخر قرن 4 می باشد. درباره زندگانی
این شاعر عارف اطلاعات دقیقی در دست نیست .تنها روایتها وداستانهایی
ازمقام علمی وعرفانی این شاعر وجود دارد وگفته اند که به این دلیل به او
عریان می گفتند چون از علایق دنیا دست کشیده بود وگفته شده که او معاصر با
پادشاهی طغرل بیک سلجوقی بوده واین پادشاه ملاقاتهایی با بابا طاهر داشته
است.
با دقت کردن در رباعیات او می توان به برخی از احوال او پی برد.
به عنوان مثال او در این رباعی فرموده است: نصیحت بشنو از پور فریدون که
شعله از تنور سرد نایو، متوجه می شویم که نام پدر اوفریدون بوده است
وهمچنین گفته شده که بابا طاهر فرزندی به نام فریدون داشته که درزمان حیات
اوفوت شده که در سوگواری او گفته: " فریدون عزیزم رفته از دست/ بوره کز نو
فریدونی بسازیم " که معنای آن این است که فریدون عزیزم از دست رفته وازخدا
فرزند ی دیگر بطلبیم ونکته دیگر از زندگانی بابا طاهر این است که او روزها
را بیشتر در کوه وبیابان می گذرانده وشب ها را به عبادت وریاضت مشغول بوده
است ودرمورد سال وفات این شاعر عارف نظریه های مختلفی بیان شده وبه طور
یقین نمی توان سال وفات اورا مشخص کرد.
مقبره باباطاهر درشهر همدان
قرار دارد ونزدیک بقعه امامزاده حارث بن علی واقع است. اینک چند مورد
ازروایتها وداستانهایی که درمورد باباطاهر عریان بیان شده است ذکر می
کنیم.
حکایت اول: گویند شاه سلجوقی(طغرل بیک) در دوران سفر وفتوحاتش
به شهر همدان می رسد وبه خدمت بابا طاهر، از اوپند واندرزی خواست.
باباطاهر به او گفت من با تو آن را می گویم که خدای متعال در قرآن فرمود :
با بندگان خدا عدل واحسان کن وسپس بابا طاهر لوله ابریقی را که با آن وضو
می گرفت شکست وبه جای انگشتر در انگشت طغرل کرد وگفت برو به یاری خدا
پیروز خواهی شد وگویند تا زمانی که آن انگشتر در دست او بود پیوسته در
جنگها فاتح وپیروز بود چون آن شکست ، او هم در جنگها شکست خورد.
حکایت
دوم:گویند طاهردرآغازجوانی روزی با شوق وعلاقه بسیاربه مدرسه ای وارد شد
وتصمیم به فراگیری علم ودانش گرفت اماهنگامی که سخنان علمی طلاب رابا شوق
فراوان می شنید مطالب آن هارانمی فهمید لذا به یکی ازطلاب گفت شما چه می
کنید که به این علوم آگاه می شویدآن شخص به شوخی به اوگفت:بسیاررنج وزحمت
می کشیم،دراین حوض یخ راشکسته ودرسرمای شب غسل کرده وچهل بارسررا درآب
فرومی بریم چون بیرون آییم اسراراین علوم برما معلوم وفراگیری آن برما
آسان می شود. باباطاهر ساده دل با عشق وشوق به معرفت الهی این سخنان به
شوخی را حقیقت دانست وچون شب شد در هنگام خواب طلاب به مدرسه آمد ویخ حوض
را شکست ودر آب غسل کرد وچهل بار سر را درآب فرو برد وچون از این کار فارق
شد شعله ای از آسمان فرود آمد وبه قلب او وارد شد وپنهان گردید وتوانست در
راه عرفان وشناخت به مقام بالایی رسید.
حکایت سوم:درویشی قصد دیدار
باباطاهر کرد وبرای دیدن او به کوه همدان شتافت ، مسافتی را پیمود تا به
خدمت طاهر رسید. دید همه اطراف طاهر را برف گرفته ولیکن اطراف اوتا حدی بر
اثر حرارت بدن طاهر برفها آب شده وزمین خشک است چون نزدیک ظهرشددرویش
گرسنه بود وبا خود فکرکرد که امروزگرسنه خواهم ماند زیرا نزد طاهرهیچ
غذایی نیست.طاهرازفکراو آگاه شد وگفت ای درویش اکنون وقت وقت ظهراست
نمازرابه جای آوریم ودرفکرشکم مباش که روزی راخدا می رساند چون ازخواندن
نمازفارق شدند درویش دید به دعای بابا طاهرجوی آبی پدید آمد وسفره ای
کنارآن جوی پهن شد وغذاهای گوناگون ومعطر در آن سفره چیده شد . طاهر گفت:
درویش بسم ا... . هم اینکه درویش دست به غذا برد غذا از نظرش پنهان شد او
فکر کرد که طاهر سحر می کند. ولی طاهر از فکر او آگاه شد وبه او گفت: نه
درویش سحر نیست تو بدون نام مولی دست به غذا بردی بسم ا... بگو . چون
درویش بسم ا... گفت غذا ظاهر شد ودرویش وطاهر از آن غذا میل نمودند.
ویژگی سخن
اشعاری
که از بابا طاهر باقی است رباعیاتی است که به لهجه لری سروده شده است. با
خواندن این اشعار متوجه می شویم که او با سخن بسیار روان وساده وبی پیرایه
خود نیکو کاری، خیر خواهی واحسان وترک ظلم وستم به خلق را به خوبی بیان
کرده ، او عشق وایمان ودلباختگی خود به مذهب شیعه وتوسل به ائمه اطهار
وتضرع به درگاه خدا را چنان باجاذبه بیان می کند که خواننده از خواندن
رباعیات خسته نمی شود وناله جانسوز طاهر یکی ازانوار عشق الهی است که
درکلمه به کلمه اشعار او این انوار را می بینیم وسوزش وآتش آن را حس نمی
کنیم.
معرفی آثار
از باباطاهر مجموعه ای از سخنان او به زبان
عربی باقی است که در آن عقاید عرفانی را در علم ومعرفت وعبادت بیان کرده
است وهمچنین مجموعه ای که شامل سروده های او به زبان لری است از او به
یادگار مانده است.
گزیده از اشعار



{این جشنواره تحت نظر مجلات ادبی برگزار میشود و علاقه مندان برای کسب اطلاعات بیشتر میتوانند از راه های زیر اقدام کنند:
به آدرسfaraz_tavakoli@yahoo.comایمیل بفرستند یا به شماره ی 09354243859 پیامک ارسال نمایند.
| عنوان دفتر شعر | تعداد شعر | تعداد بازدید از اشعار | سال |
|---|---|---|---|
از بودن و سرودن | 22 | 9975 | 1356 |
از زبان برگ | 32 | 11682 | 1347 |
بوی جوی مولیان | 36 | 11945 | 1356 |
در كوچه باغ های نشابور | 26 | 9624 | 1350 |
زمزمه ها | 42 | 15315 | 1344 |
شبخوانی | 23 | 7636 | 1344 |
محمدرضا شفیعی کدکنیمحمدرضا کدکنی، مشهور به م. سرشک در نوزدهم مهر ۱۳۱۸ در روستای کدکن که یکی از روستاهای قدبم و کهنسال نیشابور قدیم است، متولد شد. سفر به خیر - «دل من گرفته زینجا، - «همه آرزویم، اما - «به کجا چنین شتابان؟» مثل درخت در شب باران | 36 | 15002 | 1356 |

بـیو گـرافـی استاد شهـریار
به قـلم جـناب آقای زاهـدی دوست استاد
اصولاً شرح حال و خاطرات زندگی شهـریار در خلال اشعـارش خوانده می شود و هـر نوع تـفسیر و تعـبـیـری کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگی او نزدیک است و حقـیـقـتاً حیف است که آن خاطرات از پـرده رؤیا و افسانه خارج شود.
گو اینکه اگـر شأن نزول و عـلت پـیـدایش هـر یک از اشعـار شهـریار نوشـته شود در نظر خیلی از مردم ارزش هـر قـطعـه شاید ده برابر بالا برود، ولی با وجود این دلالت شعـر را نـباید محـدود کرد.
شهـریار یک عشق اولی آتـشین دارد که خود آن را عشق مجاز نامیده. در این کوره است که شهـریار گـداخـته و تصـویه می شود. غالـب غـزلهـای سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آیـنـد است، یادگـار این دوره است. این عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـیـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسی معـشوقه هـم هـست، با یک قوس صعـودی اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفانی و الهـی تـبدیل می شود. ولی به قـول خودش مـدتی این عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـیـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولی برای او تجـلی کرده و شهـریار هـم با زبان اولی با او صحـبت کرده است.
بعـد از عـشق اولی، شهـریار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشین به تمام مظاهـر طبـیعـت عـشق می ورزیده و می توان گـفت که در این مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبریزی و صلاح الدین و حسام الدین را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق می بازد. بـیـشتر هـمین دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـیزهًَ احساسات او واقع می شوند. از دوستان شهـریار می تـوان مرحوم شهـیار، مرحوم استاد صبا، استاد نـیما، فـیروزکوهـی، تـفـضـلی، سایه و نگـارنده و چـند نـفر دیگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولانی و آتـشین شهـریار در غـزلهـای ماه سفر کرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغای غـروب و بوی پـیراهـن مشـروح است و زمان سخـتی آن عـشق در قـصیده پـرتـو پـایـنده بـیان شده است و غـزلهـای یار قـدیم، خـمار شـباب، ناله ناکامی، شاهـد پـنداری، شکـرین پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نومیـدی و غـروب نـیـشابور حالات شاعـر را در جـریان مخـتـلف آن عـشق حکـایت می کـند و غـزلهـا یا اشعـار دیگـری شهـریار در دیوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـیل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـیره که مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزیز نـشاط می دهـد.
عـشقهـای عارفانه شهـریار را می توان در خلال غـزلهـای انتـظار، جمع و تـفریق، وحشی شکـار، یوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و نای شـبان و اشگ مریم، دو مرغ بـهـشتی و غـزلهـای ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خیلی آثـار دیگـر مشاهـده کرد. برای آن که سینمای عـشقی شهـریار را تـماشا کـنید، کافی است که فـیلمهای عـشقی او را که از دل پاک او تـراوش کرده در صفحات دیوان بـیابـید و جلوی نور دقـیق چـشم و روشـنی دل بگـذاریـد هـرچـه ملاحـضه کردید هـمان است که شهـریار می خواسته است. زبان شعـر شهـریار خـیلی ساده است.
محـرومیت و ناکامی های شهـریار در غـزلهـای گوهـر فروش، ناکامی ها، جرس کاروان، ناله روح، مثـنوی شعـر، حکـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـریار بـیان شده است و محـتاج به بـیان من نـیست.
خیلی از خاطرات تـلخ و شیروین شهـریار از کودکی تا امروز در هـذیان دل، حیدر بابا، مومیایی و افسانهً شب به نـظر می رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده می شود.
شهـریار روشن بـین است و از اول زندگی به وسیله رویأ هـدایت می شده است. دو خواب او که در بچـگی و اوایل جـوانی دیده، معـروف است و دیگـران هـم نوشته اند.
اولی خوابی است که در سیزده سالگی موقعـی که با قـافله از تـبریز به سوی تهـران حرکت کرده بود، در اولین منزل بـین راه - قـریه باسمنج - دیده است؛ و شرح آن این است که شهـریار در خواب می بـیـند که بر روی قـلل کوهـها طبل بزرگی را می کوبـند و صدای آن طبل در اطراف و جـوانب می پـیچـد و به قدری صدای آن رعـد آساست که خودش نـیز وحشت می کـند. این خواب شهـریار را می توان به شهـرتی که پـیدا کرده و بعـدها هـم بـیشتر خواهـد شد تعـبـیر کرد.
خواب دوم را شهـریار در 19 سالگـی می بـیـند، و آن زمانی است که عـشق اولی شهـریار دوران آخری خود را طی می کـند و شرح خواب مجملا آن است که شهـریار مـشاهـده می کـند در استـخر بهـجت آباد ( قـریه یی واقع در شمال تهـران که سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالی تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را می بـیـند که به زیر آب می رود، و شهـریار هـم بدنبال او به زیر آب رفـته، هـر چـه جسـتجو می کـند، اثـری از معـشوقه نمی یابد؛ و در قعـر استخر سنگی به دست شهـریار می افـتد که چـون روی آب می آید ملاحضه می کـند که آن سنگ، گوهـر درخشانی است که دنـیا را چـون آفتاب روشن می کند و می شنود که از اطراف می گویند گوهـر شب چـراغ را یافته است. این خواب شهـریار هـم بـدین گـونه تعـبـیر شد که معـشوقـه در مـدت نـزدیکی از کف شهـریار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـریار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه ای برای شهـریار دست می دهـد که گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوی را در نـتـیجه آن تحـول می یابد.
شعـر خواندن شهـریار طرز مخصوصی دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـیه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـیـیر می کـند و در مـواقـع حسـاس شعـری بغـض گـلوی او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشک می شود و شـنونده را کاملا منـقـلب مـی کـند.
شهـریار در موقعـی که شعـر می گـوید به قـدری در تـخـیل و اندیشه آن حالت فرو می رود که از موقعـیت و جا و حال خود بی خـبر می شود. شرح زیر نمونهً یکی از آن حالات است که نگـارنـده مشاهـده کرده است:
هـنـگـامی که شهـریار با هـیچ کـس معـاشرت نمی کرد و در را به روی آشنا و بـیگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـیلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزی سر زده بر او وارد شدم، دیـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روی سر گـذارده و با حـالـتی آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلی عـلیه السلام مـتوسل می شود. او را تـکانی دادم و پـرسیدم این چـه حال است که داری؟ شهـریار نفـسی عـمیـق کشیده، با اضهـار قـدردانی گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـی نجات دادی. گـفـتم مگـر دیوانه شده ای؟ انسان که در توی اطاق خشک و بی آب و غـرق و خفـه نمی شود. شهـریار کاغـذی را از جـلوی خود برداشتـه به دست من داد. دیدم اشعـاری سروده است که جـزو افسانهً شب به نام سـنفونی دریا ملاحضه می کـنـید.
شهـریار بجـز الهـام شعـر نمی گوید. اغـلب اتـفاق می افـتد که مـدتـهـا می گـذرد، و هـر چـه سعـی می کـند حتی یک بـیت شعـر هـم نمی تـواند بگـوید. ولی اتـفاق افـتاده که در یک شب که موهـبت الهـی به او روی آورده، اثـر زیـبا و مفصلی ساخته است. هـمین شاهـکار تخـت جـمشید، کـه یکی از بزرگـترین آثار شهـریار است و با اینکه در حدود چـهـارصد بـیت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـریار دارای تـوکـلی غـیرقـابل وصف است، و این حالت را من در او از بدو آشـنایی دیـده ام. در آن موقع که بعـلت بحـرانهـای عـشق از درس و مـدرسه (کـلاس آخر طب) هـم صرف نظر کرده و خرج تحـصیلی او بعـلت نارضایتی، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه می شد که شهـریار خـیلی سخت در مضیقه قرار می گـرفت. به من می گـفت که امروز باید خرج ما برسد و راهی را قـبلا تعـیـیـن می کرد. در آن راه که می رفـتـیم، به انـتهـای آن نرسیده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً یک یا دو ارباب رجوع می رسید. با آنکه سالهـا است از آن ایام می گـذرد، هـنوز من در حیرت آن پـیش آمدها هـستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع برای کارهای مخـتـلف به شهـریار مـراجـعـه می کردند که گـاهـی به هـنر و حـرفـهً او هـیچ ارتـباطی نـداشت - شخـصی مراجـعـه می کرد و برای سنگ قـبر پـدرش شعـری می خواست یا دیگـری مراجـعـه می کرد و برای امـر طـبی و عـیادت مـریض از شهـریار استـمداد می جـست، از اینـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص برای گـرفـتن دعـا بود.
خـدا شـناسی و معـرفـت شهـریار به خـدا و دیـن در غـزلهـای جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـدیـت، بال هـمت و عـشق، درکـوی حـیرت، قـصیده تـوحـید ،راز و نـیاز و شب و عـلی مـندرج است.
عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـریار در غـزل عید خون و قصاید مهـمان شهـریور، آذربایـجان، شـیون شهـریور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـید به زبان شعـر بـیان کرده است. الـبـته با مطالعه این آثـار به مـیزان وطن پـرستی و ایمان عـمیـقـی که شهـریار به آب و خاک ایران و آرزوی تـرقـی و تـعـالی آن دارد پـی بـرده می شود.
تـلخ ترین خاطره ای که از شهـریار دارم، مرگ مادرش است که در روز 31 تـیرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به این جانب مراجعـه کرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـیمارستان هـزار تخـتخوابی مراجـعـه کرده و نعـش مادرش را تحـویل گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـردیم. حـالـتی که از آن مـرگ به شهـریار دست داده در منظومه ای وای مادرم نشان داده می شود. تا آنجا که می گوید:
می آمدیم و کـله من گیج و منگ بود
انگـار جـیوه در دل من آب می کـنند
پـیـچـیده صحـنه های زمین و زمان به هـم
خاموش و خوفـناک هـمه می گـریختـند
می گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من
دنیا به پـیش چـشم گـنهـکار من سیاه
یک ناله ضعـیف هـم از پـی دوان دوان
می آمد و به گـوش من آهـسته می خلیـد:
تـنـهـا شـدی پـسـر!
شیرین ترین خاطره برای شهـریار این روزها دست می دهـد و آن وقـتی است که با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.
شهـریار در مقابل بچـه کوچک مخـصوصاً که زیـبا و خوش بـیان باشد، بی اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش این روزها همان حالت را دارد که برای شهـریا 51 ساله نعـمت غـیر مترقبه ای است، موقعی که شهـرزاد با لهـجـه آذربایجانی شعـر و تصـنیف فارسی می خواند، شهـریار نمی تواند کـثـرت خوشحالی و شادی خود را مخفی بدارد.
شهـریار نامش سید محـمـد حسین بهـجـت تـبـریـزی است. در اویل شاعـری (بهـجـت) تخـلص می کرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست که دو بـیت زیر شاهـد از دیوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را ( شهـریار ) تعـیـیـن کرد:
که چرخ سکه دولت به نام شهـریاران زد
روم به شهـر خود و شهـریار خود باشم
و شاعـر ما بهـجت را به شهـریار تـبـدیل کرد و به هـمان نام هـم معـروف شد - تاریخ تـولـدش 1285 خورشیدی و نام پـدرش حاجی میرآقا خشگـنابی است که از سادات خشگـناب (قـریه نزدیک قره چـمن) و از وکـلای مبرز دادگـستـری تـبـریز و مردی فاضل و خوش محاوره و از خوش نویسان دوره خود و با ایمان و کریم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم مـدفون شد.
شهـریار تحـصـیلات خود را در مدرسه متحده و فیوضات و متوسطه تـبـریز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصیل کرده است و در چـند مریض خانه هـم مدارج اکسترنی و انترنی را گـذرانده است ولی د رسال آخر به عـلل عـشقی و ناراحـتی خیال و پـیش آمدهای دیگر از ادامه تحـصیل محروم شده است و با وجود مجاهـدتهـایی که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـیب و تکـمیل این یک سال تحصیل شد، معـهـذا شهـریار رغـبتی نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتی بـشود؛ چـنـد سالی در اداره ثـبت اسناد نیشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزی تهـران داخل شد و تا کـنون هـم در آن دستگـاه خدمت می کند.
شهـرت شهـریار تـقـریـباً بی سابقه است، تمام کشورهای فارسی زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه یک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را می سـتایـند. منظومه (حـیـدر بابا) نـه تـنـهـا تا کوره ده های آذربایجان، بلکه به ترکـیه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـیه و جـمهـوری آذربایجان چـنـدین بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نیست ترک زبانی منظومه حـیـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
شهـریار در تـبـریز با یکی از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره این وصلت دخـتری سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتری پـنج ماهـه بـه نام مریم است.
شهـریار غـیر از این شرح حال ظاهـری که نوشته شد؛ شرح حال مرموز و اسرار آمیزی هـم دارد که نویسنده بـیوگـرافی را در امر مشکـلی قـرار می دهـد. نگـارنـده در این مورد ناچار بطور خلاصه و سربـسته نکـاتی از آن احوال را شرح دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـیان شود:
شهـریار در سالهـای 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکـتر ثـقـفی تـشکـیل می شد شرکت می کـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جراید و مجلات چاپ شده است؛ شهـریار در آن مجالس کـشفـیات زیادی کرده است و آن کـشـفـیات او را به سیر و سلوکاتی می کـشاند. در سال 1310 به خراسان می رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله این افـکار را داشتـه است و در سال 1314 که به تهـران مراجـعـت می کـند، تا سال 1319 این افـکار و اعمال را به شدت بـیـشـتـری تعـقـیت مـی کـند؛ تا اینکه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درویشی می شود و سیر و سلوک این مرحـله را به سرعـت طی می کـند و در این طریق به قـدری پـیش می رود که بـر حـسب دسـتور پـیر مرشد قـرار می شود که خـرقـه بگـیرد و جانشین پـیر بـشود. تکـلیف این عـمل شهـریار را مـدتی در فـکـر و اندیشه عـمیـق قـرار می دهـد و چـنـدین ماه در حال تـردید و حـیرت سیر می کـند تا اینکه مـتوجه می شود که پـیـر شدن و احـتمالاً زیر و بال جـمع کـثـیری را به گـردن گـرفـتن برای شهـریار که مـنظورش معـرفـت الهـی است و کـشف حقایق است عـملی دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اینجاست که شهـریار با توسل به ذات احـدیت و راز و نیازهای شبانه و به کشفیاتی عـلوی و معـنوی می رسد و به طوری که خودش می گـوید پـیش آمدی الهـی او را با روح یکی از اولیاء مرتـبط می کـند و آن مقام مقـدس کلیهً مشکلاتی را که شهـریار در راه حقـیقـت و عـرفان داشته حل می کند و موارد مبهـم و مجـهـول برای او کشف می شود.
باری شهـریار پس از درک این فـیض عـظیم بکـلی تـغـیـیر حالت می دهـد. دیگـر از آن موقع به بعـد پـی بـردن به افـکار و حالات شهـریار برای خویشان و دوستان و آشـنایانش حـتی من مـشکـل شده بود؛ حرفهـایی می زد که درک آنهـا به طور عـادی مـقـدور نـبود - اعـمال و رفـتار شهـریار هـم به مـوازات گـفـتارش غـیر قـابل درک و عـجـیب شده بود.
شهـریار در سالهای اخیر اقامت در تهـران خـیلی مـیل داشت که به شـیراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و این خواست خود را در اشعـار (ای شیراز و در بارگـاه سعـدی) منعـکس کرده است ولی بعـدهـا از این فکر منصرف شد و چون در از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود کجا برود؛ تا اینکه یک روز به من گـفت که: " مـمکن است سفری از خالق به خلق داشته باشم " و این هـم از حرفهـایی بود که از او شـنـیـدم و عـقـلم قـد نـمی داد - تا این که یک روز بی خـبر از هـمه کـس، حـتی از خانواده اش از تهـران حرکت کرد وخبر او را از تـبریز گـرفـتم.
بالاخره سید محـمد حسین شهـریار در 27 شهـریـور 1367 خورشیـدی در بـیـمارستان مهـر تهـران بدرود حیات گـفت و بـنا به وصیـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـریـز با شرکت قاطبه مـلت و احـترام کم نظیر به خاک سپـرده شد. چه نیک فرمود:
برای ما شعـرا نـیـست مـردنی در کـار کـه شعـرا را ابـدیـت نوشـته اند شعـار
ازدیدگاه
عبید ظلم همانقدر محکوم است که جهل. واین هردو را بایک تازیانه می زند.
درلطیفه ای
از رساله ی دلگشا می گوید که مردی قصد تجاوز به پسری را داشت، پسر رضایت نمی داد.
"مردک گفت: یا بگذار کار خود را ببینم، یا آنکه معاویه
را دشنام خواهم داد. پسر گفت: شکیب بدین زخم، آسان تراست از شنیدن دشنام به حال
امیرالمؤمنین. پس تن در داد."
عبید جدا
بودن ازمردم را درمورد خلفا و پادشاهان، همانقدر محکوم می کند که درمورد خدا و فرشتگانش:
"اعرابی را پیش خلیفه بردند. اورا دید برتخت نشسته
ودیگران درزیرایستاده.
گفت: السلام علیک یا الله.
گفت: من الله نیستم.
گفت: یا جبرائیل.
گفت: من جبرائیل نیستم.
گفت: الله نیستی؛ جبرائیل نیستی؛ پس چرا برآن بالا تنها نشسته
ای؟ تو نیز درزیرآی ودرمیان مردمان بنشین."
دامنه ی
موضوعیِ انتقادهای هزل آمیز عبید وسیع است، اما هرگز مسائل اصلی را فراموش نمی کند
و در دام پرداختن به چند تیپ یا گروه اجتماعی زمان خویش نمی افتد. آنچنان که
دررساله ی اخلاق الاشراف می بینیم، با ذکر ویژگی های اشراف، که شمول آن به همه ی
زمان ها وسرزمین های شناخته ی اوست، و در بر گیرنده ی همه ی قشرهای این طبقه ازشاه
تا بازاری و از خلیفه تاپیش نماز مسجد است، تفکر ناشی از شناختِ روابط ظالمانه ی
طبقاتی را بیان می کند، و با نثرزیبا ومحکم وموجز خود، به زبانی ساده که درحد فهم
توده ها باشد، به تفهیم علل توزیع غیرعادلانه ی ثروت می پردازد ومی گوید:
"جمع کردن مال، بی رنجاندن مردم وظلم وبهتان وزبان
درعـِـرض دیگران درازکردن، محا ل است."
این چنین
است که درحکایات عبید، هیچ ثروتمندی را نمی یابیم که بی منظوری وازروی ترحم و کمک،
پشیزی به بینوائی ببخشد. بلکه ویژگی طبقاتی اشراف را چنان می شناسد که دربخشش نیز
همواره ظالم واستثمارگراند:
"هم از بزرگان عصر، یکی با غلام خود گفت که:
از مال خود، پاره ای گوشت بستان وازآن طعامی بساز، تا بخورم
وترا آزاد کنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه بخورد و گوشت به
غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت نخود آبی مــُـزَعفَر بساز، تا بخورم وترا
آزاد کنم. غلام فرمان برد وبساخت وپیش آورد. خواجه زهرمار کرد وگوشت به غلام سپرد.
روز دیگر گوشت مضمحل شده بود و از کار افتاده. گفت: این گوشت بفروش وپاره ای روغن
بستان وازآن طعامی بساز، تا بخورم وترا آزاد کنم. گفت: ای خواجه حـَسـَب الله،
بگذارتا من به گردن خود، همچنان غلام تو باشم. اگر هرآینه خیری درخاطر مبارک می
گذرد، به نیت خدا، این گوشت پاره را آزاد کن."
عبید
زاکانی حق دارد که از زیر آوار توطئه ی سکوتی که درطی قرن ها بر تفکر مردمی او
ریخته شده، بیرون آید و سلاحی دردست طبقه ی مظلوم برای جنگ با ظالمان باشد.
بررسی موضوعی هزل عبید
چنانکه
گفتیم موضوع های هزل عبید بسیار گوناگون و وسیع است. اما دراین میان موضوع هائی
هست که بیشتر توجه اورا جلب کرده وبیشتر به آنها پرداخته است. بخش بندی موضوعی هزل
عبید، به ترتیب اهمیتی که برای آنها قایل شده، با یک نگاه به مجموعه ی لطایف او،
می تواند به ترتیب زیر صورت گیرد:
1ـ مذهب :
شامل خدا، پیغمبران، امامان، خلفا، غازیان، اصول مذهب، فروغ مذهب، تعصبات مذهبی،
خرافات مذهبی، اختلافات مذهبی، ابزارهای مذهب، شیخ، واعظ، قاضی شرع، زاهد و...
2ـ طبقه ی حاکم:
شامل پادشاهان، خلفا، وزیران، امیران، حکام، قضات، وکیلان، اشراف واشراف زادگان،
مـُعرّفان، خواجگان، درباریان، بازرگانان وبازاریان، ثروتمندان، خطیبان، گزمه ها و
...
3ـ ظلم
4ـ فساد
5ـ تضاد
طبقاتی
6ـ
بیگانگان ومهاجمان: شامل اعراب، مغولان، ترکمنان وترکان.
7ـ فقر
8ـ جنگ
9ـ جهل
10ـ صومعه
وصوفی
11ـ طفیلی
های جامعه
و همین
گونه بخش بندی می تواند درباره خصوصیت خوب وبد انسانی: ترس، شهامت، حق گویی، دروغ
گویی، فرصت طلبی، ضعف و جز اینها نیز صورت گیرد، که نگرشی دیگر درژرفای هزل عبید
است.
بخش بندی
موضوعی، نخستین نتیجه ای که بدست می دهد، دریافت اهمیت درجه ی اولی است که عبید به
مبارزه با عناصر مذهب وحکومت می دهد. درپاره ای از لطایف او، این هر دو عنصر در خدمت
یکدیگر قرار می گیرند وچنان به هم در می آمیزند که همکاری طبقه ی حاکمه با قشر حامی
و پاسدار مذهب، در راه استثمار توده ی مردم را بروشنی باز می نماید.
1ـ مذهب درهزل عبید
انتقاد به
مذهب درآثار متفکران ایرانی جلوه های متفاوت دارد واز ناصرخسرو تا هدایت، صدها
شاعر و نویسنده و فیلسوف و متفکر بدان پرداخته اند. اما دراین میان، عبید جای خود
را دارد وعریانی وتندی زبان او را کمتر متفکری دارا ست. عبید برخلاف بسیاری از
شاعران اسلام زده و دربارپرورده که اسلام را بی عیب ومسلمانی مردم را پراز عیب می بینند، مساله را
ازدیدگاهی کاملأ متضاد می نگرد ومردم را نه تنها بی گناه وبی عیب، بلکه مورد ظلم
مذهب نیز می بیند.
الف ـ عبید وخدا
عبید برای
انتقاد از مذهب وتفکر ایده آلیستی آن، از اصلی ترین بنیادهای خرافی آن، و اصلی تر از
همه، از خدا آغاز می کند و خدا را نه تنها از دیدگاه فلسفی، که درتماس با زندگی
روزمره ی مردم مورد بحث قرار می دهد ودر این بحث، از وجودِ خدا تاعلم و عدل و قدرت
و درایت او را از زبان مردم به زیر سؤال می برد.
عبید در "رساله
ی تعریفات"، خدا را دکانی می بیند که از شاه تا شیخ، هرکس به فرا خور زورش، در
جهت منافع خویش، ازآن بهره می گیرد:
"الخدا ـ خوان یغما"
اما همین
خدای خوان یغما، که مظهر عدل وعلم و انصاف و ... است، آنجا که درتماس بازندگی طبقه
ی محروم قرار می گیرد، نه علم و عقل و درایتش درست است و نه عدل و انصافش:
"روستائی ماده گاوی داشت وماده خری باکرٌه. خربمرد. شیر گاو
به کُرٌه خر می داد و ایشان را شیر دیگر نبود. روستائی ملول شد وگفت "خدایا
تواین کُرٌه خر رامرگی بده تا عیالان من شیر گاو بخورند. روز دیگر در پایگاه رفت.
گاو را دید مُرده. مردک را دود از سر برفت. گفت "خدایا من خر را گفتم. تو گاو
را ازخر باز نمی شناسی؟"
عبید در زمینه
ی علم خدا لطیفه ای دیگر دارد:
" درخانه ی حجی بدزدیدند. او برفت درمسجدی برکند و به
خانه بـُرد. گفتند: چرا در مسجد برکنده ای؟ گفت: درخانه ی من دزدیده اند، وخدا دزد
در را می شناسد. دزد را به من بسپارد و دَرِ خانه ی خود باز ستاند."
در مقایسه
ی این دولطیفه، جز آنکه توده را به اندیشه وا می دارد که خداوند عالم تا کجا عالم
و آْگاه است، و این چگونه علمی است که به زیان محرومان تمام می شود. درلطیفه ی دوم
راه حلی برای مقابله با این علم دروغین ارائه می دهد و قهرمان لطیفه ی او خدا را
به مبارزه می خواند. نتیجه ی این مبارزه را نیز خواننده ی عبید پیشاپیش می داند:
کسی که دراین مبارزه رو در روی او قرار خواهد گرفت نه خدا، که گزمه وشیخ و حاکم و قاضی
خواهد بود. و بنابراین، جنگ قهرمان او، نه با خدای خیالی ایده آلیست ها، که با
آفرینندگان و پاسداران اوست، که پاسداران دزدی وغارت وظلم اند.
عبید،
حاکمیت مقدر خدا را، در رساله ی اخلاق الاشراف، با زبانی ساده مورد سؤال قرار می
دهد:
درزمان مبارک حضرت رسول، کفار را می گفتند که: "درویشان
را طعام دهید." ایشان می گفتند که: "درویشان، بند گان خدایند. اگر خدا
خواستی ایشان را طعام دادی. چون او نمی دهد ما چرا دهیم."
و بار دیگر،
علم خدا را همراه با عدل او، به بن بست می کشاند؛ و به همان نتیجه ای می رسد که
ناصرخسرو و خیـّام وبوعلی. وجوابی که می دهد به سنگلاخ انداختن مدافعان حاکمیت
تقدیر و مـُـشوّقان ترحم است.
عبید، همین
اعتقاد به تقدیر ظالمانه ی خدا را، درلطیفه ای دیگر درحکایات عربی رساله ی دلگشا،
به زبانی دیگر بیان می کند:
"زنی شوهر را گفت ای قلتبان، ای بینوا. شوهر گفت خدای را
شکر، که مرا دراین میان گناهی نباشد. اولی از تو است و دومی ازخدا."
و تهی دستی
توده را نه گناه آنان، که گناه مجموعه ای می داند زیرِ نام خدا ومذهب.
قهرمانان
هزل عبید در برابر پدیده ی ظالمانه ی خدا، رفتارهای گوناگون دارند. آنجا که
مـُبلِغان خدا کعبه را خانه ی خدا می نامند، وبه گوش مؤمنان می خوانند که درآنجا
بیش از هرجای دیگر به خدا نزدیکند، قهرمان عبید، سخن گزنده ی خود را درخانه ی خدا
وبا او درمیان می نهد:
"اعرابی به حج رفت. درطواف، دستارش بربودند. گفت: خدایا
یکبار که به خانه ی تو آمدم، فرمودی که دستارم بربودند. اگر یک بار دیگر مرا
دراینجا ببینی بفرمای تا دندانهایم را بشکنند."
اعرابی که
خدا را پذیرفته است، تعارضی بین صفات نیک خدا و رفتار زشت او می بیند و پدیده ی
خدا را، درتماس با زندگی بیشتر می شناسد، و برای همیشه به او پشت می کند.
عبید، اوج
رابطه ی انسان وخدای اسلام را درست همان چیزی را می بیند که ما امروز شاهد آنیم: مرگ.
چرا که خدای تازی خدائی است قهّــار وجبّـــار که برای نزدیک شدن به او باید از
گذرگاه مرگ عبور کرد، برای خشنودی او باید مــُـرد، و عشق به او یعنی عشق به مرگ.
این
برداشتِ از خدا، در میان مردمی که بنیاد زندگی را برشادی می بینند، برداشتی است
هضم ناشدنی که ایرانیان، پس از چهارده قرن هنوز باآن مقابله می کنند و اگر چند
گاهی، زیر فشار حکومت های مذهبی، شادی های شان را به پستوی خانه ها می برند، این
دوره های کوتاه را ازسر می گذرانند و با سر پا کردن سنت های شاد وزندگی بخش خویش،
دست رد به سینه ی خدای مرگ اندیش سامی می زنند. نمونه ی این طرز تفکر در هزل عبید
جلوه یی والا دارد:
"زرتشتی را گفتند تفسیر انا لله وانا علیه راجعون چه می
باشد؟ گفت تفسیرآن ندانم، اما نیک دانم که درمهمانی وعروسی ومجلس انس اش
نگویند."
قهرمانان
عبید در رویارویی با چنین خدایی، به آنجا می رسند که یکسره از او قطع امید می
کنند، خود را ازبیراهه ی اعتقادات زندگی کـُش مذهب بیرون می آورند و براه روشن درک
نیروی انسان از واقعیات می افتند:
" حجی به خریدن خر به بازارمی رفت. مردی گفتش "به
کجامی روی؟" گفت "به بازار می روم تا خری بخرم." گفت
"بگوانشاءالله." گفت "چه جای انشاءالله باشد؟ خردربازاراست
وزردرکیسه من."
اگرچه با
شیوه ی موجز عبید در لطیفه نویسی، این لطیفه می تواند درهمین جا تمام شود، وقهرمان
او با داشتن زر در کیسه ، به "یاری خدا" نیازی نمی بیند، اما عبید به خاطر
نتیجه ای دیگر، لطیفه را ادامه می دهد:
"چون به بازار رفت زرش بدزدیند. در راه بازگشت، مرد
پرسید: ازکجا می آیی؟ گفت از بازار می آیم. انشاءالله خری نخریدم، انشاء الله.
زیان دیده و بی زر به خانه می روم، انشاءالله."
وقهرمان که
دزد زدگی و تهی دستی خود را نشانه ای از "یاری خدا" می بیند، ذهن ساده ی
او می پذیرد که یا باید با گفتن انشاء الله به خدا رشوه داد، ویا دزد
"او" تهی دستش خواهد بود.
جهنمی هجا
گو عبید زاکانی
از زنده یاد منوچهر محجوبی
عبید
زاکانی، تک چهره ی طنز مردمی درادبیات کلاسیک ایران، بیش از هرشاعر
و نویسنده ی دیگری،
نه تنها دردوره ی زندگانی، که پس ازمرگ نیز، مورد آزارطبقه ی حاکم وقشرمتعصب مذهبی
قرارگرفته واین ظلم بزرگ، تا آنجا پیش رفته است که داشتن وخواندن آثاراو برای
خانواده ها ممنوع اعلام شده وحتی پدران پاکدل، بی آنکه توجه به نیــّـت مخالفان
عبید داشته باشند، خواندن لطایف عبید را برای فرزندان خود ممنوع کرده اند.
واگردرخانه ای، به احتمال، نسخه ای از دیوان عبید وجود داشته، آن را ازدسترس خانواده
دور نگه داشته اند.
این
کودکانه خواهد بود اگر تحریم عبید را معلول بی پروا بودن زبان ورکیک بودن کلمات او
بدانیم. چرا که فراوان است از
اینگونه
کلمات رکیک در
آثاردیگر
شاعران و نویسندگان
زبان فارسی. تنها در مثنوی مولوی بارها به کلمات رکیکی برمی خوریم که تفاوتی با
کلمات عبید ندارند وتصادفأ گاه نیز پاره ای از تمثیل های مولوی با همان کلمات
درلطایف عبید آمده است. حال آنکه در کمترخانه ی ایرانی است که مثنوی وجود نداشته باشد و در دسترس همه ی اهل
خانه نباشد.
تنها باید
دریافت که چیزی ورای این بهانه، راه ورود عبید به خانه ها، وبه تبع آن به مدارس،
را بسته است واین گرانمایه نویسنده ی گستاخ وجسورایرانی را که بقول
"فرته" حتی درادبیات اروپا بی همتاست، ظالمانه به کنج فراموشی می کشد
وتنها یک اثراو (موش وگربه) را، آنهم برای کودکان ودرحد قصه ای کودکانه ونه طنزی
تاریخی، اجازه ی انتشارمی دهد.
با یک نگاه
به مجموعه ی رسایل بازمانده ازعبید علت به روشنی جلوه می کند؛ مبارزه ی قاطع، بی
پرده، گستاخانه وجنگ آشتی ناپذیراو با شاه، با خلیفه، با شیخ، با قاضی، با حاکم با
گزمه وبا تمام مظاهراستبداد واستثمار ـ ومولود آن، فساد ـ درجامعه ی تحت
فشارایران.
تحریم
کنندگان عبید، حتی به جلوگیری از آشنائی توده با آثاراو بسنده نکرده اند، وبه دست
تذکره نویسان مزدورشان نیزهرجا که مجالی یافته اند، نیشی ناجوانمردانه به این
مبارزجسوروتند زبان تمام ادبیات کلاسیک ایران زده اند.
درباره ی زندگی عبید
با این
مقدمه، بیهوده نیست که تذکره نویسان بـَه بـَـه گو، که گاه به ذکرجزئیات بی ارزش
زندگی پادشاهان و
رجال
ومعاریف آن زمان پرداخته اند، آنچنان عبید را فراموش می کنند که اسناد مکتوب
درباره این متفکر هــزال، تقریبأ منحصر به یکی دوسطرمطلبی است که حمدالله مستوفی،
همشهری معاصرعبید، درتاریخ گزیده نوشته وپس از او هیچ اطلاعات با ارزشی اضافه برآن
دوخط، درتاریخ ها وتذکره ها نیامده؛ بلکه کوشیده شده است تا با دادن نسبت های
ناروا وچسباندن مطالب افسانه ای به این بزرگ، آیندگان را ازدانستن رویدادهای زندگی
وحتی تاریخ وجا وچگونگی مرگ او محروم کنند.
تنها مدرکی
که برای روشن کردن زندگی وحوادث دوران زندگی عبید دردست است، همانا آثارخود اوست
که نشان می دهد این شاعر ونویسنده ی چیره دست، سی چهل سالی پس از مرگ سعدی
ودردوران کودکی حافظ شهرتی بسزا داشته وپاره ای از رسایل انتقادی خود را درهمین
زمان نوشته است. آخرین آثار بازمانده از عبید نیز نشان می دهد که که اوتا سال 768
هجری می زیسته ودرسالهای 771 و 772 دیگر زنده نبوده است. حتی مزاری از او به جا
نیست وکسی نمی داند که چگونه و در کجا درگذشته ویا به احتمال زیاد به دست عمــّـال
حاکمان وجهّــال پیرو واعظان کشته شده است.
تنها ذکر
خبری(!) نیز که ازعبید دردیوان های دیگر شاعران می بینیم، قطعه ای است منسوب به
سلمان ساوجی که عبید را ندیده درباره اش می گوید:
جهنـّّـمی
هجــــــــــا گو عبید زاکانـــــــی
مقرراست به بی دولتی وبی دینی
اگرچه
نیست زقزوین وروستا زاده است
ولیک می شود اندرحدیث قزوینی
ازدیدگاه
سلمان که زندگی اشرافی وبا دبدبه وکبکبه ای دربغداد دارد، وبهشت آن جهانی را نیز از
آن خود می داند، عبید به علت مخالفت با مذهب، جهنمی است؛ به سبب جسارت غیر اشرافی
یا بهتر بگوییم ضد اشرافی اش، هجا گوست؛ بی دینی وبی نوایی از ازل براو مقررگشته
است. روستا زاده بودن او نیز، ازدیدگاه صاحبان تَنعُم ، فحش است. وقزوینی بودنش
نشانه ی بلاهت.
از مقدمه
ومتن رساله ی اخلاق الاشراف برمی آید که عبید فلسفه را آموخته وبا آثار فلاسفه ی یونان،
تا آنجا که به زبان های فارسی وعربی ترجمه شده، آشنا بوده و دربسیاری اززمینه
های فکری تحت تاثیر فلسفه ی افلاطون بوده
است.
عبید
سفرهای بسیارکرده ودربدری های بسیارکشیده است که مشهورترین آنها بودنش درشیراز،
اصفهان، کرمان وبغداد است. ازیک رباعی عبید نیز بر می آید که روزگاری را بسختی
درجزیره هرمز میگذرانیده وبا شکایتی که ازاین دوره می کند، بعید نیست که بحالت
تبعید یا فرار به هرمزرفته باشد:
درهرمزم
افتاده چنان با غم ودرد
ازصحبت دوستان ومخدومان فرد
هندوم
به نرخ ترک می باید "دید"
تنبول به جای باده می باید خورد
عبید
دردیوان خود بارها وبارها ازتنگی معیشت وفزونی قرض شکایت کرده وگاه نیز، به اشاره
ای، از آزارها سخن می گوید:
درخانه
ی من زنیک وبد چیزی نیست
جـــزبـَـنگی وپاره ای نمد چیزی نیست
ازهـــــــــرچه
پزند نیست غیراز سودا وزهرچه
خورند، جز لگد چیزی نیست
این
شاعرونویسنده ی شجاع، اگرنه درهمه ی عمر، دربخش بزرگی ازدوران حیات، درفقر می
زیسته وبه علت داشتن زبان تـُـند، به الحاد و دهری گری مشهور بوده است. شاید بی
خبری تذکره نویسان از زندگی عبید، معلول این علت نیز باشد که با شاعران مقــرّب
دربارحشر و نشر زیاد نداشته و مانند آنان جذب زندگی اشرافی (که به قول خوداو،
نمونه ی فساد بوده) نشده است. دفاع عبید ازطبقه ی محروم و زحمتکش، که درسراسر آثار
او جلوه دارد، نشانه ی بارز درک او از زندگی مردم و اشتراک درد او با آنان است:
"شخصی غلامی به اجاره می گرفت به مزدِ سیری شکم. و ا
صرار بدان داشت که غلام هم اندکی مسامحه کند. غلام گفت: ای خواجه روز دوشنبه
وپنجشنبه هم روزه می دارم."
عبید
دردوره ای زندگی می کند که ایلخانان مغول، دستگاه غارتگر خود را برایران حاکم کرده
اند وبه تدریج که به پایان زندگی عبید می رسیم، زوال حکومت ایلخانان آغاز می شود.
ودر جنگ های بی حاصلی که حکومت های گماشته ی مغول برسر توسعه ی مناطق قدرت محلی
خود با یکدیگر می کنند، طبقه ی محروم وزحمتکش است که بدون آگاهی ازعلت جنگ، وبی
آنکه دراین میانه نفعی داشته باشد، کشته می دهد وشهید می شود:
" سربازی را گفتند چرا به جنگ نروی؟ گفت بخدا سوگند که
من یک تن از دشمنان را نشناسم وایشان نیز مرا نشناسند. پس دشمنی میان ما چون صورت
بندد؟"
مغولان، که
قومی فاتح وضد ایرانی هستند، برای ادامه ی سلطه ی خود، چون بسیاری از متجاوزان و سلطه
جویانِ دیگر، ملیت ایرانی را سرکوب می کنند و با آنکه خود مسلمان نیستند، به اشاعه
ی مذهب وبویژه خرافات و بــُـعد تقدیرگرایانه ی آن می پردازند. اما چون به خود می
رسند، مذهب مختارشان حکم می کند که:
"روح ناطقه اعتباری ندارد وبقای آن به بقای بدن متعلق
است. وفنای آن به فنای جسم موقوف... آنچه انبیاء فرموده اند که اورا کمال ونقصانی
هست، وبعـدِ فراق بدن، به ذات خود قائم وباقی خواهد بود، محال است. وحشرونشر، امری
باطل... آنچه عبارت از لذات بهشت وعقاب دوزخ است، هم دراین جهان می توان بود.
چنانکه شاعرگفته:
آنرا که داده اند، همینجاش داده اند وآنرا که نیست، وعده به فرداش داده اند"
و این
کافران حامی اسلام، تا آنجا پیش می روند که تعدادی از آْنان را "غازی"
می نامند. وکشتارهاشان را جهاد درراه اسلام نام می دهند. نمونه ی پیش از مغول
اینگونه پادشاهان "غازی" سلطان محمود است و کشتارهایش درهندوستان
"غزا" درراه اسلام. ونمونه ی معاصرعبید، امیر مبارزالدین، که نه تنها
نام مبارز درراه دین دارد، که لقب غازی را هم یدک می کشد.
نا گفته
پیداست که این باصطلاح مدافعان دین، به شیخ وزاهد وملا ومحتسب میدان می دهند تا
ازطریق اِعمال خفقان مذهبی، حکومت را برآنان آسان تر کنند.
درست بهمین
دلیل، عبید که بنیاد رنج مردم را می شناسد، تازیانه ی هزل خود را برمجموعه ای می
کوبد که از بنیادهای تسلیم گرایانه ی مذهبی تا خلفا وپادشاهان، وازحکام وشیوخ تا
ثروتمندان واشراف را دربر می گیرد. ودراین راه، نه تنها از انگِ "بی دین
وملحد ودهری" نمی هراسد، بلکه خود فریاد می زند که:
وقت آن شد
که عزم کار کنیم رسم
الحاد آشکار کنیم
وبا شهامتی
بی نظیر، همه ی مظاهر استثمار وعوام فریبی
وعوامل نگهداشتن توده ها درناآرامی را به زیر ضربات تازیانه ی هزل خود می
گیرد.
در دور تا دور قاعده صندوق مولانا ابیاتی از جابه جای مثنوی بر گزیده شده و آنها را دنبال هم نوشتهاند:
1ـ باز سلطانم گشتم نیكو پیم فارغ از مردارم و كركس نیم
2ـ باز جانم باز صد صورت تند زخم بر ناقه نه بر صالح زند
3ـ حال صالح گر بر آرد یك شكوه صد چنان ناقه بزاید متن كوه
4ـ چشم دولت سحر مطلق میكند روح شد منصوراناالحق میكند
5ـ صورت معشوقهچونشددرنهفت رفتوشدبامعنی معشوق جفت
6ـ جسم ظاهرعاقبت خودرفتنیست تا ابد معنی بخواهد شادزیست
7ـ آنعتاباررفت همبرپوسترفت دوستبیآزارسویدوسترفت
8ـ من شدم عریان ز تن او از خیال میخرامم در نهایت الوصال
9ـ كارگاه گنج حق در نیستیست غرههستیچهدانینیستچیست
10ـ جمله استادان پی اظهار كار نیستی جویند و جای انكسار
11ـ لا جرم استاد استادان صمد كارگاهش نیستی و لا بود
12ـ هركجااین نیستیافزونتراست كارحق و كارگاهش آن سراست
13ـ نیستی چون هست بالاتر طبق بر همه بردند درویشان سبق
14ـ زانكه كان و مخزن سر خدا نیست غیر نیستی در انجل
15ـ چوننهشیریهینمنهتوپایپیش كاناجلگرگستوجانتستمیش
16ـ ور ز ابدالی و میشت شیر شد ایمن آگه گرگ تو سر زیر شد
17ـ كیستابدالآنكه اومبدل شود خمرشاز تبدیل یزدان خلشود
18ـ هست از روی بقای ذات او نیستگشتهوصف اودروصف هو
19ـ چون زبانه شمع پیش آفتاب نیستباشد هست باشددرحساب
20ـ میپرد چون آفتاب اندر افق باعروسصدقوصورتچونتتق
21ـ انهم تحت قبانی كامنون جز كه یزدانشان نداند آزمون
22ـ درخور دریا نشدجزمرغ آب ختم كن و الله اعلم بالصواب
در جبهه راست صندوق قبر مولانا دو منبتكاری بطورعمودی چهارضلعی درمقابل هم قرارگرفته كه به سبك رومی تزئین یافته و نام صنعتگر آن چنین آمده است: «عمل همامالدین محمدبن كنكالقنوی».
كتیبهای دیگر در مقابل آن است كه بر آن این عبارت به عربی آمده است: «ان وعدالله حق ولا تغرنكم حیوةالدنیا ولا یغرنكم باللهالغرور».
كتیبهای در قاعده صندوق قبر مولانا به خط كوفی نوشته شده و این كلمات از آن قابل خواندن است:
1ـ واحد………….
2ـ علیك باخوان……….. علینا
3ـ ان……………….
4ـ ………… قلنا اذا اموالك من زمانك
در قسمت جنوبی مرقد مولانا اطاقی ایت مه نام دایره چلبی و اكنون كتابخانه است.
بر روی پنجرهای كه آنرا پنجره نیاز میخوانند این اشعار نوشته شده است:
درها همه بستهاند الا در تو تا ره نبرد غریب الا بر تو
ای دركرم عزت نورافشانی خورشیدو مهوستارگان چاكرتو
قبور دیگر:
درمغرب قبةالخضراء ونزدیك بالا سرمولانا قبركراخاتون زن مولانا جای دارد كه بر صندوق قبرش چنین نوشته شده است:
1ـ اللهالباقی.
2ـ انتقلتالمخدرهالمصوفه ثقیةالذات.
3ـ مرضیةالصفات رفیعةالقدر مشروحةالصدر.
4ـ ذیالهمةالعالیه والمناقبالمعالیه عصمة.
5ـ الدینالمخصوصه بصفاتالعاملین مریمالثانی.
6ـ بحرالمعانی مقبولةالحق محمودةالخلق والخلق.
7ـ صاحبة مولانا قدسالله سره.
8ـ كراخاتون رضیالله عنها و ارخلها الی.
9ـ حظائرالقدس اواها من دارالهوان.
10ـ الی جوارالرحمن اخیر یومالخمیسالثالث عشر.
11ـ من شهر رمضان من شهور سنة احدی و تسعون و ستمائه.
صندوق قبر ملكه خاتون دختر مولانا نیز در همانجا جای دارد و بر آن چنین نوشته شده است:
1ـ اللهالباقی.
2ـ هذه تربتالستالزنانیه افتخار مخدرات.
3ـ العالم تاج مستورات بنیآدم مكله خاتون.
4ـ ابنة سلطانالمشایخ والعارفین قطبالاوتاد.
5ـ والمحققین وارثالانبیاء والمرسلین.
6ـ جلالالحق والملة والدین قدسالله.
7ـ سر هما فیثانی عشر شعبان سنةثلث و سبعمائه.
مرقد مظفرالدین چلبی امیر عالم پسر مولانا (درگذشته در 676) نیز در آنجا قرار دارد كه كتیبه آن چنین است:
1ـ هذه تربة شمس.
2ـ مشارقالمعالی تاج مفارقالاعالی.
3ـ مظفرالدین امیر عالمبن.
4ـ مولانا سلطانالمحبوبین جلال.
5ـ الحق والدین محمدبن محمدبن الحسین.
6ـ البلخی قدس.
7ـ الله سر هم نقله من دارالغرور.
8ـ الیدارالسرور فی سادس جمادی.
9ـ الاول سنة ست و سبعین.
10ـ وستمائه غفرالله لهم.
دیگر قبر جلاله خاتون نوه مولانا كه بر كتیبه صندوق قبرش چنین نوشته شده است:
هذه قبر الست
الزاهدة الدار الطاهرة
جلاله خاتون حفیدة سلطان
العلماء والمحققین جلالالملة
والدین قدسالله روحهما
فی عرة محرم سنة اثنی و ثمانین و ستمائه
دیگر صندوق قبر ملكه خاتون دختر قاضی تاجالدین كه در سال 730 كشته شده قرار دارد و كتیبه آن چنین است:
الله الباقی
انتقلت الست المحرحومة المظلومة السعیدة
الشهیدة مقتولة الاولیاء تاجالمخدرات افتخار
المستورات ملكه خاتون نور الله ضریحها
ابنة اقضی القضاة مولانا تاجالملة والدین
ادامالله فضائله من دارالعرور الی دارالسرور
لیلةالاربعاء سادس عشر جمادیالاخر سنة ثلثین و سبعمائه
بالاخره قبر حسامالدین چلبی است كه بر صندوق قبرش چنین آمده:
1- هذه تربة شیخالمشایخ قدوة العارفین امام
2- الهدی والیقین مفتاح خزائن العرش امین كنزالفرش
3- جنیدالزمان بایزید الدوران ابوالفضائل ضیاءالحق
4- حسامالدین حسنبن محمدبن الحسین المعروف باخی ترك
5- رضیالله عنه و عنهم الارموی الاصل بماقال امیست كردیأ
6- واصبحت عربیأ قدسالله روحه فی تاریخ یومالاربعاء
7-فی ثامن عشرمن شهر سغبان سنة ثلث و ثمانین و ستمائه
دیگر صندوق قبر نوه حسامالدین چلبی (درگذشته در 747) است كه بر كتیبه آن چنین آمده است:
انتقل من دارالفناء الی دارالبقاء
حسامالدین حسنبن صدرالدین محمد
بنچلبی حسامالحق والملة والدین نورالله
مضجعهم فی یوم السبت التاسع و العشرین
شوال سنة سبع و اربعین و سبعمائه
قبورعدهای چلبیان كه ازخویشان مولانابودندودختران ایشان نیز درمعرب قبةالخضراء قرار دارد(شماره 8 در نقشه).به طرف مشرق قبةالخضرا قبور ذیل مشاهده میشود:
بهاءالدین ولد پدر مولانا كه در عقب صندوق قبر مولانا قرار داردوبرروی صندوق قبرش این كتیبه نوشته شدهاست:
الله الباقی
هذه تربة مولانا و سیدنا
صدرالشریعة منبع الحكمه
محیالسنة قامعالبدعه و قدوة
العالم العالمالعامل الربانی سلطان العلماء
مفتیالشرق و الغرب بهاءالملة والدین
شیخالاسلام والمسلمین محمدبن
الحسینبن احمد البلخی رضیالله عنه و عن
اسلافه توفی فی ضحوة یومالجمعه الثامن
10- غشر شهر ربیعالاخر سنة ثمان عشرین و ستمائه
شیخ صلاحالدین زركوب(درگذشته در 657)كه در بالای صندوق قبرش چنین نوشته شده:
الله الباقی هذه تربة شیخنا
شمسالعارفین علمالهدی و الیقین ملكالابدال كاملالحال و
القال امنالقلوب الطالب المطلوب نورالله الاعظم برهان القوم
سلطان البصیرة طاهرالسیرة والسرة بحرالاسرار الالهیه ترجمان الرموز
لعیبة امامالتقوی محرم عرائبالنجوی بایزیدالعصر جنیدالزمان
صلاحالحق والدین ابوالمفاخر فریدونبن یاعیبسان
القونوی الذهبی قدسالله سره فی عرة شهرالمحرم سنة سبع و خمسین و ستمائه
شیخ كریمالدین بكتیموراوعلو یكی ازمریدان مولانا كه استادسلطان ولدبود(درگذشته در691)كه بر كتیبه صندوق قبر او چنین آمده است:
هذه تربة الشریفة فخرالاصحاب العارفین
الفائقالعاشق والصادق شیخ كریمالدین
ابنالحاج بكتیمور المولوی رجمةالله علیه
قی تاریخ شهر ذیالحجة سنة احدی و تسعین و ستمائه
دیگر علاءالدین چلبی پسر میانی مولانا(درگذشته در660)است كه بر كتیبه صندوق قبر او چنین نوشته شده است:
الله الباقی هذه تربة
الصدر المرحوم علاءالدین محمدبن شیخالمشایخ
سلطانالعلماء والعارفین جلاالحق والدین محمد
ینمحمدبن الحسین البلخی افاضالله بركاته
علیالمسلمین و خصص ولده بمزید كل عنایة
اواخر شوال سنة ستین و ستمائه
دیگر شمسالدین یحیی برادر مادری(فرزند خوانده)مولانا است كه كتیبه صندوق قبر او چنین است:
تربة امیر شمسالدین یحیی
بنمحمد شاه برادر مادری یا او
لاد مولانا قدسالله سره العزیز
در تاریخ هفتم ربیعالاخر سنه اثنی و تسعین و ستمائه
دیگر قبور نجمالدین فریدون سپهسالار ،و اولو عارف چلبی ،وبیوك زاهد چلبی،و شمسالدین عابد چلبی ، و واجد چلبی پسر سلطان ولد و دیگر چلبیان و سایر دختران ایشان است.
رویهم 65 صورت قبر در بارگاه مولانا وجود دارد كه بالای قبر مردان عمامهای گذاشتهاند،ولی قبر زنان بدون عمامه است.دورمقبره مولانا شمعها وشمعدانها واشیاء نفیس نهادهاندكه همه آنها توسط مشتاقان و عشاق زیارت آن بزرگوار تقدیم شده است.مقبره مولانا در قرن شانزدهم توسعه یافت و سماعخانه و مسجد كوچك به آن افزوده گشت.
نوشته شده توسط فراز توکلی