تبلیغات
سایت تخصصی شعر«شعر کهن و شعر نو» - زن در آثار عطار نیشابوری 3
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

زن در آثار عطار نیشابوری 3

در آمــوز از زنی عشـق حقیقی[31]

داستان زبیده (همسر هارون الرشید) و مرد صوفی كه شیفته وی شده بود شباهت بسیاری به داستانی در حدیقه سنایی دارد كه در آن داستان مردی كه شیفته زنی شده است به دنبالش می‏افتد و زن از زیبایی های خواهر خود به او خبر می‏دهد و مرد خواستار دیدن خواهر زن می شود و زن سیلی بر صورت مرد می‏زند و او را منافق در عشق می‏نامد كه در عشق راستین نیست.[32]در حكایت عطار مردی صوفی به زبیده اظهار عشق می‏كند. زبیده دستور می‏دهد تا همیانی زر به مرد صوفی دهند تا از عشق بپرهیزد و سر خویش گیرد. مرد كیسه را گرفته و برمی‏گردد. زبیده نیز دستور می‏دهد تا سیلی فراوان بر او زنند و همیان زر را از او بازگیرند كه چرا ادعای عاشقی كرده است و معنی عشق نداند.[33] زبیده در این داستان مظهر زنی خردمند است كه تفاوت عشق حقیقی و دروغین را می‏داند. آنكه می‏داند عشق چیست و عاشق كیست.

در مصیبت نامه نیز چندین حكایت آمده است كه در آنها احوال عشاق به مطالعه گذاشته شده است از جمله آن داستانها: حكایت صفیه خاتون (خواهر سنجر) و جوان عاشقی كه از عشق او جان می‏سپارد.[34]داستان مزدوری كه عاشق دختر پادشاه می شود و در عشق او جان می‏دهد.[35]و داستان عشق زنی به ایاز كه سرانجام آن مرگ زن از عشق است. طرح همه این داستانها یكی است. مردی یا زنی عاشق می‏شود، شدت عشق او را بی قرار می‏كند و سرانجام در راه عشق جان می‏سپارد. نكته جالب توجه آن كه زن در این حكایت ها گاه عاشق است و گاه معشوق و از این جهت تفاوتی بین زن و مرد نیست. داستان مردانی كه عاشق زنان می‏شوند در ادب فارسی فراوان است، اما در میان حكایت های عطار داستان زنان عاشق را هم می‏خوانیم. داستان زین‏العرب و داستان زن عاشق ایاز از این نمونه هاست.

و اما محوری ترین داستان عاشقانه عطار و معروف و مشهورترین آنها داستان شیخ صنعان و دختر ترسا در منطق الطیر است. شیخ صنعان یا سمعان پنجاه سال پیر حرم بود و چهارصد مرید صاحب كمال داشت. پیرمرد پنجاه حج كرده بود و در ریاضت و عبادت مقتدا و رهبر بود. از قضا چند شب پیاپی شیخ خوابی را می‏بیند كه طی آن از حرم و طواف خانه خدا به روم افتاده و بتی را ستایش می‏كند. شیخ پس از تكرار خواب متوجه می شود كه عقبه‏ای سخت در راه است و او می‏باید آن را طی كند. پس شیخ به سوی روم می‏رود و چهارصد مرد مرید به دنبال وی می‏افتند. در سر راه بر سر منظری شیخ دختری ترسا و روحانی صفت را می‏بیند كه از زیبایی رشك سپهر و آفتاب بود. آتش عشق به جان شیخ می‏افتد و شیخ یكباره از دست می‏رود. پند مریدان سودمند نبود و پیر حیران و آشفته، سر به سر محو تماشای دخترك در منظرگاه می شود و پس از آن نزدیك یك ماه در نزدیكی كوی دلبر مقیم می‏كند و از آنجا هیچ بركنار نمی‏شود، تا اینكه دختر از سرّ عشق او آگاه شده و به او هشدار می‏دهد كه این زمان هنگام كفن دوختن توست نه عاشقی.

پیر عاشق در ابراز عشق به دختر حاضر به انجام هر كاری در راه وی است و دختر چهار كار پیشنهاد می‏كند كه شیخ باید انجام دهد تا وی به همسری او درآید:

گفت دختر گر تو هستـی مرد كار

                              چـار كارت كـرد بایـد اختیار

سجده كن پیش بت و قرآن بسوز  

                          خمر نوش و دیده را ایمان بدوز[36]

پیر شراب خوردن را اختیار می‏كند و می‏گوید كه من با آن سه دیگر كاری ندارم.

گفت دختر گر درین كاری توچست

                        دست بـاید پاكت از اســلام شست

هر كه او همـرنگ یار خویش نیست

                      عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست[37]

شیخ باده از دست دختر می‏ستاند و با خوردن آن، همة آنچه از قرآن و حدیث و علم دین در خاطر داشت فراموش می‏كند. زنار می‏بندد و ترسایی پیشه می‏گیرد. شیخ در انتظار وصال دختر است و دختر كابین خود را یكسال خوك چرانی قرار می‏دهد.

یاران شیخ به حرم باز می‏گردند و شیخ را در روم تنها می‏گذارند. یكی از مریدان راستین شیخ كه هنگام رفتن به روم غایب بود ماوقع را از دیگر یاران می‏شنود و آنان را سرزنش می‏كند كه چرا شیخ را تنها رها كرده‏اند و طریق او را پیش نگرفته‏اند. سرانجام یاران و مریدان شیخ چله‏نشینی گزیدند و رهایی شیخ را از این بلا طلب كردند، تا سرانجام حضرت محمد مصطفی(ص) به خواب آن مرید پاكباز می آید و مرید طلب رهایی شیخ را از وی می‏كند و پیامبر بشارت رهایی شیخ را به او می‏دهد:

 مصطفی گفت ای به همت بس بلند

                             رو كه شیخت را برون كردم ز بند[38]

یاران به سوی شیخ می‏روند و او را مطهر و پاك و عاری از همه زنارها و آلودگی ها می‏یابند.

این همه داستان شیخ صنعان است. اما داستان دختر ترسا تازه شروع شده است. دختر در خواب می‏بیند كه خورشیدی در كنار دارد و آن آفتاب با وی سخن می‏گوید كه از پی شیخ روانه شو،‌ دین او را بپذیر و به دست او پاك شو و ایمان بیاور. دختر از خواب برمی‏خیزد در حالی كه آتشی جانش را بی قرار كرده است. به عالمی‏ پا می‏گذارد كه دیگر در آن ناز و طرب وی خریداری ندارد. نعره زنان از پی شیخ و مریدان روانه می‏شود تا آنان را بیابد. از طرف دیگر ندای درونی، شیخ را آگاه كرد كه دختر ترسا از پی تو آمده است حال او را دریاب. شیخ و اصحاب به سوی دختر رفتند. او را برهنه پای و پیرهن چاك بر مثال مرده‏ای  بر خاك یافتند. نگار زیبا از شیخ می‏خواهد كه اسلام را بر وی عرضه كند. دختر از ذوق ایمان بی قرار می شود و غمی عمیق سراسر وجودش را پر می‏كند كه طاقت نمی‏آورد و سرانجام جان شیرین به جان آفرین تسلیم می‏كند:

   قطره‏ای  بود او درین بحر مجاز 

                                    سوی دریای حقیقت رفت باز[39]

روایت عطار و داستان دختر ترسا را می‏توان از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داد. آیا عطار در این داستان زن را مایه گمراهی مرد دانسته و به سنت تفكر مردسالار عصر خویش به تحقیر مقام زن پرداخته است؟ آیا دختر ترسا در پایان داستان باید بمیرد تا مایه آلودگی شیخ همگی پاك شود؟

یا شاید اگر كمی عادلانه تر بنگریم دختر ترسا و زیبایی های او راه عاشقی را برای شیخ زاهد باز می‏كند تا پس از این حق را عاشقانه پرستش كند و زن، این قنطره[40]عشق حقیقی، مایه رستگاری ابدی است و «دختر ترسا بت شكنی بود كه سترگ ترین و سهمگین ترین بت را در پیر پارسا كه «من» است  خرد و درهم شكست. این بت را با تیشه اندیشه و پتك خرد نمی‏توان شكست و در هم كوفت، تنها تبر تیز عشق است كه بر آن كارگر می‏تواند افتاد».[41]

بابك احمدی كه چهار گزارش هوشمندانه و خواندنی از تذكرة‏الاولیاء عطار فراهم آورده است می‏گوید: عطار همچنان دربند نگرش مردسالار دوران خود باقی است و كتابش از اشارات تحقیرآمیز نسبت به زنان نیز خالی نیست. به عنوان مثال عطار از قول سفیان ثوری می‏آورد كه گفت: با هر زنی یك دیو است و با هر مردی هژده(هجده) دیو است كه او را می‏آرایند در چشم های مردان.[42]

عطار در تذكرة‏الاولیاء، نقل سخنان مشایخ صوفیه را می‏كند و سعی دارد تا جامعی از گفته‏های هر یك از ایشان را در ذیل شرح احوال وی فراهم آورد. نقل سخنان مشایخ به معنی پذیرفتن و تأیید آن كلمات نیست. منظور نظر عطار را باید در گفته ها و تفسیرها و شرح‏های وی جستجو كرد. ساختن مقدســـه‏ای  پاك و عاشق از دختر ترسا در پایان داستان كار عطار است. «شاهدخت درام مظهر عشق و محبت انسانی است كه ممكن است گمراه كننده و فریبنده باشد ولی در عین حال بخت شناخت ذات مطلق نیز می‏توان بود. بنابراین وجود شاهدخت در این درام برای سرزنش كسانی است كه بر سرّ و راز عشق ناآشنایند.[43]

آنگاه كه رسول الله(ص) به دیدار مرید راستین شیخ می‏آید می‏گوید كه شیخ را با خدا سال ها كدورتی و فاصله‏ای  بود و اینك همه آن تیرگی ها پاك شسته شده است:

در میان شیخ و حق از دیرگاه

                             بود گردی و غباری بس سیاه

آن غبـــار از راه او برداشتیم

                             در میـان ظلمتش نگذاشتیــم

كردم از بهــر شفاعت شبنمی 

                              منتشـــر بر روزگار او همی

آن غبار اكنون ز ره برخاستست  

                            توبه بنشسته گنه برخاستست[44]

آن غبار با آمدن عشق نشست. عشق دختر كار خود بكرد. آخرین منیّت شیخ را به پای عشق قربانی كرد. عشق دختر شیخ را در عشق به حق تمام كرد و دختر مظهر عشق به كمال شد. «این دختر پاكدل ترساست كه به راستی حجاب چهره جان می‏شوید از غبار تنش و از این لحاظ بر پیر بسیار دان بسی فضیلت دارد.»[45]«مرگ دختر ترسا فوت نیست.» دختر زنده خود را بازیافته است و پیش از آن كه بمیرد، راز را شناخته است و برتر از این شوق‏مند است كه با بال و پر عشق به معبود خویش بپیوندد چون باور دارد كه اگر از هستی خویش بی خویش شود زودتر به مقصود می‏رسد.[46]«در واقع جان دختر محو عشق جانان شده است و این بذل روح و فنا گشتن از خود و گم گشتگی و كم بودگی و به قعر جان فرو شدن برای او در حكم مرگ نیست و در حقیقت این دختر بود كه من فردیش در من كلی یا كیهانی گداخت كه:

      ذره‏ای  دوستی آن دمساز  

                                   بهتر از صدهزار ساله نماز[47]

و به راستی همه سخن های شیوای عطار درباره جانبازی عاشق گویی تنها در حق دختر مصداق می‏یابد.[48] و در این داستان دختر ترسا ابتدا معشوق است و سپس عشق می شود و در پایان خود عاشقی جان سوخته است كه طاقت دوری معشوق حقیقی را ندارد.

گفت شیخا طاقت من گشت طاق  

                                 من ندارم هیچ طاقت در فراق

مــی‏روم زین خاندان پر صــداع          

                                 الــوداع ای شیخ عالم الـوداع[49]

 

زنان پارسا و پارسایی زنان

   آنكه او را اینچنین دردی بود                 

                                   كه طلبكار زن و مردی بود

‏تذكرة‏الاولیاء‏ كتابی است در شرح احوال عرفا و پارسایان و زاهدان كه در میان رجال زهد و پرهیز، نام رابعه عدویه زن زاهد بصری به چشم می‏خورد. عطار بیش از سایر تذكره نویسان و عرفا به احوال رابعه و زندگی او توجه كرده است. عبدالرحمن بدوی مؤلف كتاب «رابعه شهید عشق الهی» می‏نویسد كه روایت عطار در تذكرة‏الاولیاء در بارة رابعه قدیمی ترین و مهم ترین منبع موجود دربارة  زندگی وی است. «روایت عطار پیرامون كودكی، بلوغ و دوران قبل از توبه رابعه به گونه‏ای  است كه جدا از مطالب خارق العاده و كرامت هایی كه به او نسبت داده است می‏تواند از نظر مورخ مورد قبول واقع شود.»[50]عطار در تذكرة‏الاولیاء به ستایش رابعه می‏پردازد و در منطق الطیر، الهی نامه و مصیبت نامه حكایاتی از او نقل می‏كند و او را بر مردان ترجیح می‏دهد. عطار در پاسخ پرسندگان احتمالی خود در باره تركیب تذكرة‏الاولیاء می‏نویسد: «اگر كسی گوید كه ذكر او در صف رجال چرا كردی؟ گوییم خواجه انبیاء علیه الصلوة والسلام می‏فرماید كه: «ان الله لاینظر الی صوركم» كار به صورت نیست به نیت نیكوست.»[51] در همین صفحه از كتاب تذكرة‏الاولیاء دیدگاه روشنفكرانه و آزادمنشانه عطار در باب مقام زن هویداست. عطار می‏نویسد: چون زن در راه خدای تعالی مرد باشد، او را زن نتوان گفت. چنانكه عباسه طوسی گفت: چون فردا در عرصات آواز دهند كه یا رجال! اول كسی كه پای در صف رجال نهد، مریم بود.»[52]این عباسه طوسی[53] از عرفای مورد احترام عطار به شمار می‏آمده است و عطار بارها از وی در آثارش تمجید كرده است. او مریم را اولین چهره برجسته عالم می‏داند و معتقد است كه تقوی و پرهیزكاری جنسیت نمی‏شناسد. عطار در این باب می‏نویسد: «از روی حقیقت آنجا كه این قومند همه نیست توحیدند.  در توحید وجود من و تو كی ماند؟ تا به مرد و زن چه رسد!»[54]

عطار در ستایش رابعه می‏گوید كه او كسی بود كه اگر در مجلس حسن بصری حاضر نبودی مجلس نگفتی، لاجرم ذكر او در صف رجال توان كرد. عطار در همین كتاب در بیان برتری زنان سخنی  از رابعه را نقل می‏كند: «جمعی به امتحان پیش او رفتند و گفتند: همه فضایل بر سر مردان نثار كرده‏اند و تاج مروت بر سر مردان نهاده‏اند و كمر كرامت بر میان مردان بسته‏اند. هرگز نبوت بر هیچ زنی فرونیامده است، تو این لاف از كجا می‏زنی؟ رابعه گفت: این همه كه گفتی راست است اما منی و خود دوستی و خودپرستی و انا ربكم الاعلی از گریبان هیچ زن برنیامده است و هیچ زن هرگز مخنّث نبوده است.»[55]

جز در تذكرة‏الاولیاء كه فصل نهم آن درباره رابعه است، عطار در منطق الطیر پنج بار، در الهی نامه دوبار و در مصیبت نامه نیز دوبار ذكر رابعه كرده و داستانهایی از زندگی و كرامات وی نقل می‏كند كه مأخذ بعضی از آنها در همان تذكرة‏الاولیاء است. برای نمونه داستانی درباره رابعه و حسن بصری[56] كه در تذكرة‏الاولیاء آمده است و در الهی نامه نیز نقل می‏شود: در الهی نامه می‏خوانیم كه حسن بصری روزی به قصد دیدن رابعه از بصره بیرون آمد. او رابعه را در حالی دید كه انواع نخجیر و آهو و بزكوهی گرد او صف زده بودند، اما به محض دیدن حسن فرار كردند. رابعه از حسن می‏پرسد كه چه خورده‏ای  و حسن پاسخ می‏دهد كه پی پیازی خورده ام. رابعه هم در پاسخ جملاتی در نهی از خوردن و پرخوری می‏گوید و به حسن هشدار می‏دهد تو كه پیه این حیوانات را خورده‏ای  چگونه انتظار داری كه از تو نگریزند.[57]

عطار در رابطه رابعه و حسن بصری ‏گویی به عمد قصد این را دارد كه مقام رابعه را از مقام حسن بصری بالاتر برد. در حكایتی از منطق الطیر می‏بینیم كه حسن نزد رابعه می‏رود و از او طلب درس می‏كند:

رفــت شیـــخ بصــره پیش رابعـه            

                         گفـت ای در عشق صاحب واقعه

نكته‏ای  كــز هیچكس نشنیـــده‏ای            

                         بركسـی نه خوانده‏ای  نه دیـده‏ای

آن تو را از خویشتن روشن شدست            

                        آن بگو كز شوق جان من شدست[58]

در جای دیگر عطار در منطق الطیر پس از مذمت تعصب دینی در ستایش رابعه و عدم تفاوت بین زن و مرد سخن سر می‏دهد:

 

  تو رها كن سر به مهر این واقعه 

                        مرد حق شو روز وشب چون رابعه

او نه یك زن بود او صد مرد بود

                       از قـــدم تا فــرق عیــن درد بود

بــود دایــم غـرق نور حق شده 

                      از فضـــولی رستــه مستغرق شده[59]

و سپس طی حكایتی باز عطار از زبان رابعه نقل می‏كند: «او همان كسی است كه در سجده گاه خار به چشم او رفت و خون از چشمان وی جاری شد بی آنكه خود را از آن خبری باشد و بس.

 آنكه او را اینچنین دردی بود 

                          كی طلبــكار زن و مــردی بود[60]

و از همین بیت بر می‏آید كه عطار در طریق الی الله بین زنان و مردان تفاوتی قائل نبوده است.

عطار به داستان زندگی حضرت فاطمه زهرا(س) و تقوی و پرهیزكاری ایشان نیز توجه دارد. در الهی نامه و مصیبت نامه نام مبارك حضرت زهرا(س) چند بار به مناسبت نقل حكایاتی آمده است.

در الهی نامه، عطار از جهاز ناچیز حضرت فاطمه(س) سخن می‏گوید و اینكه اسامه كه جهاز حضرت را به خانه علی(ع) می‏برده در راه می گریسته است. پیامبر سبب را می‏پرسد اسامه می‏گوید:

بــــدو گفتــم ز درویشــی زهرا  

                              مرا جان و جگر شد خون و خارا

كسی كو خواجة هر دو جهان است 

                               جهــاز دخترش اینك عیان است

ببیــن تا قیصر و كسـری چه دارد

                                ولــی پیغمبــر از دینی چه دارد

و پاسخ پیامبر به اسامه نیز شنیدنی است:

مرا گفت‏ای  اسامه این قدر نیز

                                     چو باید مرد هست این هم بسی چیز

لقب فاطمه زهرا(س) در آثار عطار خاتون جنت است. در الهی نامه در ذكر ماجرای مسلمان شدن یهودی و تغییر احوال او كه پس از وفات پیامبر(ص) روی داده بود، عطار لقب خاتون جنت را برای حضرت زهرا بكار می‏برد:

 همه یاران در آن اندوه و محنت

                                   شدند آخر بر خاتون جنت[61]

و در مصیبت نامه نیز آنجا كه حضرت زهرا(س) از پیامبر طلب كنیز برای كمك در امر خانه داری می‏كند، باز لقب ایشان خاتون جنت است:

فاطمه خاتون جنت ناگهی

                              پیش سید رفت در خلوتگهی[62]

و پیامبر در آن داستان، به حضرت زهرا(س) كه دست هایشان از دستاس آبله شده بود، دعایی می‏آموزد تا آن را بكار برد و بداند كه از پیامبران هیچ ارثی باقی نمی‏ماند.

غیر از زندگی حضرت زهرا(س) كه نمونه پارسایی و تقوای بانوان است، عطار حكایت زن زیبا صالح و پارسایی را در الهی نامه نقل می‏كند كه شوهرش برای گزاردن حج راهی سفر می‏شود و زن علیرغم همه مخاطراتی كه در مدت تنهایی برای او پیش می‏آید، پاكدامن و عفیف انتظار همسر را می‏كشد. داستان زن پارسا[63]نخستین داستان الهی نامه است كه در مقایسه با دیگر قصه های عطار تفصیل بیشتری دارد. داستان حدود سیصد بیت است. قصه طولانی زندگی و دربدری زنی تنها و زیبارو را در نبود همسر بیان می‏كند. زنی كه هر كه زیبایی وی را می‏بیند عاشق و شیفته وی می شود و زن با چاره اندیشی های فراوان موفق می شود سرانجام خود را به همسر برساند. زنان پارسای منظومه های عطار فراوانند.

این شاعر عارف با نگاه مثبت و روشن بینانه‏ای  كه به زنان داشته است، نمونه روشنفكر پیشرو قرن ششم است كه به دفاع و حمایت از گروه زنان برخاسته است.

در مجموعه آثار عطار تنها داستان دو سه زن را می‏خوانیم كه عطار آنان را مفسد می‏نامد ولی همه آنها توبه كرده و مورد عفو پروردگار قرار می‏گیرند. در الهی نامه داستان زن مفسدی را می‏خوانیم كه به سبب آب دادن به سگی به بهشت رفت:

كشید آبی به سگ داد و خدایش           

                                 گرامی ‏كـرد در هر دو سرایش

 شب معراج دیدم همچــو ماهش

                                  بهشت عـدن گشته جایگاهش

زنـــی مفســـد سگی را داد آبی

                                   چرا بودش ز حق چندین ثوابی[64] 

و در مصیبت نامه داستان زن زناكاری را می‏خوانیم كه توبه می‏كند و از پشیمانی به سوی پیامبر اكرم(ص) می‏آید و از او می‏خواهد كه وی را سنگسار كند. پیامبر ابا می‏كند و به او می‏گوید كه ازدواج كن و فرزندی بیاور. زن پس از به دنیا آوردن فرزند طفل خویش را به نزد پیامبر می‏برد و از او می‏خواهد تا او را مجازات كند. پیامبر می‏فرمایند كه فرزندت را شیر ده كه هیچكس جز مادر سزاوار شیردادن فرزندش نیست. زن دوباره می‏رود و پس از سپری شدن مدت رضاع بازمی‏گردد. پس از این پیامبر به زن می‏فرمایند كه اگر تو را سنگسار كنیم كسی از فرزند تو نگاهداری نخواهد كرد پس برو و آنگاه كه او هفت ساله شد برگرد كه در این میان شخصی تعهد می‏كند كه از كودك نگهداری كند و پیامبر كه سخت از این موضوع رنجیده خاطر می‏شوند ناچار فرمان سنگسار را مطابق شرع اجرا می‏كنند. پیامبر اكرم(ص) توبه زن را توبه واقعی می‏داند و دربارة وی می‏فرماید:

كس نكرد این توبه اندر روزگار 

                             بود آن زن در حقیقت مرد كار[65]

 

زن و نقش مادری

      شیر ده ما را از پستان كرم 

                                      برمگیر از پیش ما خوان كرم[66]

منظومه های عطار لبریز از عشق است. عشق محور كلیه آثار اوست. در آثار عطار همه رقم عشق را می‏یابیم، من جمله عشق مادری كه در چهره زنان داستانهای عطار از حوا تا مریم و زبیده هویداست. عطار بارها در داستانهایش از زنانی نام برده است كه عشق فرزند را در جان و دل خود پرورانده‏اند. در آغاز منطق الطیر عطار داستان مادری را می‏خوانیم كه كودكش در آب می‏افتد و مادر در تكاپوی نجات فرزند خود را به آب می‏زند و فرزند خود را در آغوش گرفته و شیر می‏دهد. عطار هم از پروردگار می‏خواهد كه چون مادری مهربان، مردمان را در آغوش خود گیرد و ایشان را از پستان كرم سیر شیر كند. 

شیر ده ما را از پستان كرم 

                               برمگیر از پیش ما خوان كرم[67]

در همین كتاب عطار داستان مادر دیگری را نقل می‏كند كه بر خاك دختر خویش نشسته و می‏گرید. راه بینی[68]به سوی آن زن می‏نگرد و می‏گوید كه این زن از مردان بسی جلوتر است چرا كه می‏داند چه كسی را گم كرده و از كه اینگونه ناصبور افتاده است:

مادری بر خاك دختر می‏گریست 

                                      راه بینی سوی آن زن بنگریست

گفت این زن بــرد از مردان سبق

                                    زانكه چون ما نیست و می‏داند به حق

كز كدامین گمشده مانده ست دور 

                                     وز كه افتادست زین سان ناصبور[69]

در مصیبت نامه عطار هم داستان مادرانی را می‏بینیم كه فرزند از دست داده‏اند و بر از دست دادن ایشان می‏گریند.[70]در داستان دیگر در همین كتاب هم داستان خاركنی را می‏شنویم كه خدا می‏خواهد تا دو آرزوی او را برآورده كند و از قضا پادشاه آن سرزمین در همان روز همسر وی را می‏بیند و به اسارت به شهر می‏برد و مرد خاركن با استفاده از دو فرصت آرزوخواهی خویش، خود را دوباره در خانه خود می‏بیند و قدر و ارزش وی را درمی‏یابد كه در غیبت او طفلان گریه و زاری بسیار می‏كردند:

دید طفلان را جگر بریان شده

                                    در غم مادر همه گریان شده[71]

داستان زبیده همسر هارون الرشید و فرزند پسرشان كه دربار را رها كرده است و در سختی و محنت روزگار می‏گذراند تا می‏میرد نیز از داستانهای خواندنی الهی نامه است كه در این داستان نیز نقش مادری زبیده و دلسوزی وی بر فرزند قابل اشاره است.

حكایت طفلی كه در بازار گم شده و در طلب مادر است، در الهی نامه شنیدنی است. طفل در پاسخ هر كه از او نشانی و نام خانه و محله و نام پدر و مادر را می‏پرسد می‏گوید كه من  از اینها هیچ نمی‏دانم تنها می‏دانم كه اینك درمانده و بی كسم و تنها مادرم را می‏خواهم:

من این دانم چنین درمانده بی كس 

                                     كه اینجا مادرم می‏باید و بس

من این دانم كه پر خون است جانم

                                 كه مــادر بایـدم دیگر نـدانم[72]

و اما یكی از جالب ترین داستانهای الهی نامه در حكایت مادری و عشق مادران به كودكان، داستان حوا و فرزند شیطان، خنّاس است كه عطار آن را از قول حكیم ترمذی نقل می‏كند و در تذكرة‏الاولیاء عطار نیز آمده است. این داستان برائت ساحت زن از اتهام فریبكاری و حیله‏گری است. در تصوف، مرد سمبل خرد و زن مظهر نفس است و موجبات گمراهی مرد خرد را فراهم می‏آورد. اما در این داستان می‏بینیم كه اگر حـوا دعـوت ابلیس را می‏پـذیـرد، به سبب حیله گری وی نیست، بلكه از عشق او به كودكان و اطفال است حتی اگر ابلیس باشد:

روزی ابلیس بچه خود، خناس را پیش حوا آورد و گفت كه مرا مهمی پیش آمده است، بچه را نگهدار تا باز پس آیم. حوا قبول می‏كند و چون ابلیس می‏رود، آدم می‏آید و از حوا دربارة كودك می‏پرسد. حوا می‏گوید كه ابلیس فرزندش را به من سپرده است. آدم، حوا را ملامت می‏كند كه چرا قبول كردی و خشمگین می شود و بچه را می‏كشد و پاره پاره می كند و هر پاره را به شاخی می‏آویزد، ابلیس می‏آید و فرزند را از حوا طلب می‏كند. حوا ماجرا بازمی‏گوید و ابلیس فرزند را آواز می‏دهد و هر پاره خناس از شاخ درختی به پاره‏ای  دیگر می‏رسد و او زنده می شود. روز دیگر ابلیس دوباره نزد حوا می‏آید و از او درخواست می‏كند تا فرزند وی را نگه دارد. حوا قبول نمی‏كند ولی با اصرار شیطان، خناس را می‏پذیرد. آدم دوباره می‏آید و از ماجرا با خبر می‏شود، پس طفل را می‏سوزاند تا شیطان نتواند خاكستر وی را جمع كند، اما این بار نیز شیطان با آواز دادن كودك را زنده می‏كند و با خود می‏برد. این ماجرا چند نوبت تكرار می‏شود تا اینكه بار آخر، آدم، خناس را می‏كشد و می‏پزد و بخشی را خود می‏خورد و بخشی را به حوا می‏دهد، تا بدین ترتیب زنده شدن دوباره وی برای شیطان میسر نشود. شیطان كه باز می‏آید، با خبر می‏شود آنچه كه در پی آن بود انجام شده است چرا كه: «خناس الذی یوسوس فی صدور الناس» و حال خناس جزئی از وجود آدم و حوا بود.[73]درست است كه حیله شیطان و فریب حوا موجب گمراهی آدم هم می‏شود، اما وقتی از سوی دیگر به قضیه بنگریم درمی‏یابیم كه حوا به عنوان یك زن و مادر كه وجودی سراپا عطوفت است دربرابر آدم كه مظهر خشم و قهر است، قرار می‏گیرد و همین استعداد و قابلیت مادری وی موجب می شود كه فرزند ابلیس را هم بپذیرد و ابلیس از همین عشق و محبت سوء استفاده می‏كند.

 

پیر زنان خردمند

دسته‏ای  از داستان های ادب فارسی، خاصه حكایت های عطار در اسرارنامه، الهی نامه، مصیبت نامه و منطق الطیر داستان پیرزنان خردمند است. در الهی نامه دو داستان درباره دو پیرزن و سلطان محمود غزنوی می‏خوانیم كه در هر دو مورد، محمود از پیرزنان درس زندگی می‏آموزد. در منطق الطیر پیرزنی به شیخ بوعلی درس می‏آموزد[74]و در مصیبت نامه داستان پیرزن و ملكشاه را می‏خوانیم كه سربازان شاه، گاو پیرزن را كشته و خورده بودند و پیرزن به دادخواهی نزد ملكشاه می‏رود و ملكشاه ضمن مجازات خاطیان هفتاد گاو به زن می‏بخشد.[75]  

داستان پیرزنی كه هر روز اسپند دود می‏كرد در مصیبت نامه خواندنی است. پادشاه علت آن را از پیرزن می‏پرسد و پیرزن در پاسخ به پادشاه درسی حكیمانه به وی می‏دهد.[76]شاید این حكایتها به نوعی تعبیری از حدیث نبوی «علیكم بدین العجائز» باشد كه حضرت پیامبر اكرم(ص) به یاران خود فرمودند كه: بر شماست كه دین را از پیرزنان بیاموزید.

 

 فهرست منابع:

-         عطار، فریدالدین، اسرارنامه، تصحیح دكتر سید صادق گوهرین، كتابفروشی زوار، چاپ دوم، 1361.

-         عطار، فریدالدین، الهی نامه، تصحیح هلموت ریتر، انتشارات توس، چاپ دوم، 1368.

-         ستاری، جلال، پژوهشی در قصه شیخ صنعان و دختر ترسا، نشر مركز، چاپ اول، 1378.

-         ستاری، جلال، پیوند عشق میان شرق و غرب، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، چاپ اول، 1354.

-         صفا، ذبیح الله، تاریخ ادبیات ایران،  5ج، انتشارات فردوسی، چاپ ششم، 1363.

-         عطار، فریدالدین، تذكرة‏الاولیاء، تصحیح محمد استعلامی، انتشارات زوار، چاپ چهارم،1363.

-         زرین كوب، عبدالحسین، جستجو در تصوف ایران، انتشارات امیركبیر، چاپ دوم، 1363.

-         احمدی، بابك، چهارگزارش از تذكرة‏الاولیاءعطار، نشر مركز، چاپ اول، 1376.

-         سنایی، مجدو ابن آدم، حدیقه الحقیقه،  تصحیح مدرس رضوی، انتشارات دانشگاه تهران، 1368.

-         دكتر شفیعی كدكنی، زبور پارسی، انتشارات آگاه، چاپ اول، 1378.

-         بدوی، عبدالرحمن،‌ شهید عشق الهی، ترجمه محمد تحریرچی، انتشارات مولی، چاپ اول، 1367.

-         زرین كوب، عبدالحسین، صدای بال سیمرغ،  انتشارات سخن، چاپ اول، 1378.

-         صنعتی نیا، فاطمه،  مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی های عطار، انتشارات زوار، چاپ اول، 1369.

-         عطار، فریدالدین، مختارنامه، تصحیح شفیعی كدكنی



نوشته شده توسط :فراز توکلی شیراجی
دوشنبه 10 فروردین 1388-09:52 ب.ظ
نظرات() 

Why is my Achilles tendon burning?
دوشنبه 27 شهریور 1396 06:03 ق.ظ
Fastidious respond in return of this question with solid arguments and describing the whole thing on the topic of that.
manicure
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:49 ب.ظ
Hi! I've been reading your weblog for a long time now and finally got the courage to go ahead and give you
a shout out from Dallas Texas! Just wanted to tell you keep up the
good job!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر